خبرگزاری پورانا

PNA

بی‌شخصیتی مقام‌های طالبان، امید تحول از درون را نابود می‌کند

مهم ترین خبر های هفته

تحلیل های داغ هفته

مولوی عبدالکبیر، معاون سیاسی پیشین ریاست‌الوزاری طالبان که حدود ده روز پیش از سوی رهبر این گروه از سمت معاونیت ریاست‌الوزرا عزل و به عنوان سرپرست وزارت امور مهاجرین نصب شد، تازه گفته که هم فرمان رهبر طالبان در مورد عزل خود از سمت معاونیت ریاست‌الوزرا را می‌پذیرد و هم فرمان رهبر این گروه برای نصب خود به عنوان سرپرست وزارت امور مهاجرین را می‌پذیرد.
پیش از هر تحلیل و تبصره دیگری، اظهارات مولوی کبیر نشان‌دهنده فقدان شخصیت در او است. این‌که شما ازمقام معاونیت سیاسی ریاست«دولت» به عنوان سرپرست یک وزارت درجه سوم گماشته شوید و بعد با زبان خود اقرار کنید که چنان عزل و چنین نصبی را می‌پذیریم، بیش از همه نفی کننده وقار و شخصیت در وجود شما است. این بدان معناست که مقام‌های طالبان چیزی به نام غرور و وقار و حیثیت را نمی‌شناسند. نشان می‌دهد که اینها هنوز خود را یک گروه مافیایی می‌دانند که سلسله مراتب ندارد و در آن جایگاه رییس و عضو عادی روشن نیست.
از اظهارات مولوی کبیر چنان بر می‌آید که او تحت فشار صحبت می‌کند. مثل این‌که یک مجرم و متهم زیر شکنجه اقراری داشته باشد. به نظر می‌رسد که در حدود ده روزی که مولوی کبیر از معاونیت ریاست‌الوزرا معزول شد، بگومگوهای بین سران طالبان در این خصوص جریان داشته است. از لابلای این بگومگوها برخی از منابع خبری گفتند که فرمان هبت‌الله برای عزل مولوی کبیر از ریاست‌الوزرا و نصب او در وزارت مهاجرین، با عدم پذیرش از سوی وی یا هم با مخالفت شبکه حقانی مواجه شده است. سرانجام پس از حدود ده روز سکوت، مولوی کبیر، اعلام می‌کند که فرمان رهبر پذیرفتم. نحوه سخن گفتن او در باره پذیرفتنن فرمان رهبر، این برداشت را ایجاد می‌کند که در نتیجه وارد شدن فشار شدید، مولوی کبیر تن به پذیرش فرمان داده است.
یک تحلیل از فرمان هبت‌الله در خصوص این موضوع این بوده که او با عزل مولوی کبیر از معاونیت ریاست‌الوزرا، دو فاخته را به یک تیر زده است. چون مولوی کبیر به شبکه حقانی نزدیک بوده و این احتمال وجود داشت که با استفاده از موقف معاونیت سیاسی ریاست‌الوزرا در تبانی با شبکه حقانی، کاری علیه ملاهبت‌الله انجام دهد. از سوی دیگر، شبکه حقانی با نصب یک فرد دیگر در وزارت مهاجرین مخالفت داشته و این مخالفت میتوانست منجر به این شود که یا هبت‌الله از زور در برابر شبکه حقانی کار گیرد که منجر به تشدید اختلاف‌ها می‌شد یا شبکه حقانی یک عضو دیگر خود را شامل کابینه می‌ساخت که منجر به سنگین شدن وزنه این شبکه در اداره طالبان می‌شد. با توجه به این نکته، عزل و نصب مولوی کبیر، دو هدف را برای هبت‌الله برآورده کرده است.
اما جدا از برداشت‌ها و تحلیل‌هایی که در خصوص این عزل و نصب وجود دارد، یک نکته بسیار روشن این است که امید بستن به مقام‌های طالبان برای رقم زدن یک تحول بنیادی‌تر از درون نابجا است. به این معنا که هیچ کدام از مقام‌های طالبان به چنان حدی از شخصیت و وجاهت سیاسی نرسیده است که بتواند علیه هبت‌الله کاری انجام دهد و شهامت ایستادگی در برابر او را داشته باشد. این الزامن به معنای قدرت زیاد هبت‌الله و حاکمیتش به اوضاع نیست. بلکه این اشاره به بی‌شخصیتی مقام‌های دیگر این گروه دارد. از مولوی کبیر به عنوان کسی یاد می‌شد که پس از هبت‌الله بیشترین نفوذ را داشت و به اصطلاح فرد دوم این گروه شناخته می‌شد. براساس چنین شناختی، این تصور خلق شده بود که مولوی کبیر، دستکم برای حفظ وقار و شخصیت خودش، پس از عزل شدن از مقام معاونیت ریاست‌الوزرا، نصب شدن در یک موقف پایین حکومتی را که نوعی اهانت به شخصیت او تلقی می‌شود را نمی‌پذیرفت. نپذیرفتن سرپرستی وزارت مهاجرین، می‌توانست تا حدی وقار و شخصیت او را حفظ کند. در این صورت ملاهبت‌الله هم نمی‌توانست کاری علیه انجام دهد. اما این‌که مولوی کبیر، طوطی‌وار بیان می‌کند که هر دو فرمان ملاهبت‌الله را پذیرفتم، به این معناست که او از هر سلب شخصیت می‌کند. او با این کار چنان خود را خورد و خمیر می‌کند که دیگر نمی‌توان به او به عنوان یک چهره تاثیرگذار در میان طالبان یاد کرد.
شاید توجیه مولوی کبیر و بقیه طالبان این باشد که تمامی مقام‌های طالبان برای حفظ اتحاد و یک پارچگی و احترام و ارادت به رهبر خود، حاضراند که به هر امر و فرمان رهبر لبیک بگویند. اما این توجیهات، منطقی نیست. بسیار واضح است که هدف هبت‌الله از عزل مولوی کبیر، کسر شأن او بود. این یک نوع اهانت و نشان دادن ضرب شصت به مولوی کبیر و بقیه مدعیان رهبری در میان طالبان بود.

وقتی تا این حد«ذلت‌پذیری» را در میان مقام‌های بلند طالبان می‌توان شاهد بود، به صورت منطقی، هر نوع امید به این‌که در میان طالبان کسانی هستند که یک روزی علیه رهبر این گروه کودتا می‌کنند و کشور را از بحران فرو رفته در لاک فرامین هبت‌الله نجات دهند، باید واهی باشد. وقتی مولوی کبیر تا این حد می‌تواند کوچک باشد، از دیگر مقام‎‌های طالبان چه امیدی می‌‎توان داشت؟
شخصیت و اهلیت و وقار دیگر مقام‌های طالبان را می‎‌توان با مولوی کبیر مقایسه کرد. مسلم شده که هر کدام آنان می‌توانند در برابر فرمان‌های هبت‌الله تسلیم شوند و از همه چیز خود بگذرند. این در حالی است که انتظار تغییر و تحول درونی از رهبرانی برده می‌شود که دارای شخصیت و وقار باشند و دستکم مقداری برای خود عزت نفس قایل باشند. تجربه نشان داده که هیچ یک از رهبران طالبان صاحب شخصیت و عزت نفس نیستند. آنان به طرز عجیبی از صغارت فکری و اخلاقی رنج می‌برند. آنان براستی باور کرده‌اند که امر هبت‌الله امر خداست و باید شخصیت و غرور خود را می‌توان در برابر آن فدا کرد. چنین آدم‌هایی بسا کوچک‌تر از آنند که بتوان از آنان انتظار تغییر و تحول بزرگ را داشت. شاید برخی از رهبران طالبان از ترس حذف نشدن، دنبال راه و چاره‌ای باشند که از آن جاه‌طلبی و ادعای رهبری تعبیر شود، اما رفتار مولوی کبیر، نشان داد که شخصیت قابل اعتماد و صاحب عزت نفسی در میان مقام‌های طالبان وجود ندارد.
این که مقام‌های طالبان برای خود عزت نفسی قایل نیستند، یک روی سکه است. روی دیگر این است که موقف‌های رسمی حکومتی، هر کدام از خود منزلت و اعتباری دارد و تنها با رعایت آن است که یک نظام سلسله مراتبی برای اداره امور یک کشور شکل می‌گیرد. مثلا مولوی کبیر می‌تواند بگوید که من شخصیت و عزت نفس و غرور خود را پای فرمان رهبر ریختم و ادعای وقار و حیثیت ندارم، اما اعتبار و منزلت معاونیت ریاست‌الوزرا چه می‌شود؟ این یک نهاد است. نهادها از خود اعتبار و ابهت دارند. اگر اعتبار نهادها زیر سوال برود، دیگر نمی‌توان نظم و اداره کارآمدی داشت. حالا هر شخص دیگر که معاون سیاسی رییس‌الوزرا شود، در نزد مقام‌های طالبان به اندازه وزیر امور مهاجرین صلابت خواهد داشت. اینجا در واقع از یک نهاد سلب اعتبار شده است. این نشان می‌دهد که رهبر طالبان با ساختار دست ساخت خودش نیز مشکل دارد و در همان سطح هم نمی‌تواند امور را به ترتیبی مدیریت کند که نقض فاحشی صورت نگیرد.
ذلت‌پذیری مولوی کبیر هرگونه‌ای که برای طالبان قابل تعبیر و تفسیر باشد، برای نیروهای بیرون از طالبان باید حاوی این پیام باشد که به امید تحول طالبان از درون نمانند. طالبان با این گونه رفتارها نشان می‌دهند که به همین شکل پیش می‌روند. موافقت و مخالفت در میان این گروه معنایی ندارد. جناح‌بندی و قطب‌بندی‌های درون طالبانی نیز معنای چندانی ندارد. به تعبیر دیگر، رفتار گوسفندی مقام‌های طالبان حاوی این پیام است که چاق و چله شدن هر گوسفندی در رمه‌ای به نام طالبان، فقط به نفع چوپان(رهبر) است و نه به نفع دیگران.

سایر مقالات پیشنهادی پـــــــــورانا

عضویت در خبر نامه پورانا

جهت عضویت در خبر نامه فرم زیر را پر نمایید.