انتخابات اخیر امریکا با وسواس زیادی در سراسر جهان دنبال میشد. گمانهزنیهای زیادی در مورد اینکه چه کسی برنده انتخابات خواهد شد و شخص برنده چه تصمیمی در باره تحولات جاری جهانی خواهد گرفت، مطرح شد. تحلیلگران افغانستان نیز در این مورد به گمانهزنی پرداختند.
گرچه بسیاریها به این باوراند که در کشوری مثل امریکا تصامیم مهم و کلان از طریق یک سیستم و میکانیزم از قبل تعیین شده گرفته میشود و شخص رییس جمهوری، زیاد در استراتیژیها نقشی ندارد و مجری تصامیمی خواهد بود که مراجع اصلی تصمیمگیری اتخاذ میکنند، اما با این حال، انکار نقش شخص رییس جمهوری نیز منطقی نیست.
رییس جمهوری تا حدودی استقلال عمل دارد و میتواند در برخی از موارد تصامیم مراجع اصلی را ویتو کند یا دستکم زمان اجرای آن را به تعویق اندازد. به ویژه وقتی پای صحبت در باره فردی مثل ترامپ در بین باشد، میتوان گفت که نقش شخصی او در شکلدهی تصامیم، دستکم بیشتر از مثلا رقیب او کاملا هریس، حایز اهمیت است. ترامپ به عنوان کسی شناخته میشود که غالبا برخی از تصامیم را فیالبداهه اتخاذ میکند و زیاد در قید قیودی نیست که استراتیژی سازان بر صلاحیتهای رییس جمهوری وضع میکنند.
پیروزی ترامپ را باید در چارچوب وضعیت جنگیای که بر جهان حاکم است، تحلیل کرد. اگر شرایط جنگی بر جهان حاکم نمیبود، احتمالاً رأیدهندگان امریکایی و آنانی که صلاحیت گزینش رییس جمهوری را دارند، به ترامپ نه بلکه به هریس رأی میدادند. امریکاییها فکر کردهاند که در شرایط جنگی، آدمی مثل ترامپ باید رییس جمهوری باشد تا هم تجربه رفتار پرخاشجویانه بینالمللی را دارد، هم تا حدی در تصمیمگیریهای داخلی استقلال عمل بیشتر از سیستم محافظهکار موجود تصمیمسازی را دارد و هم یک آدم اقتصادی است و توان مدیریت اقتصادی در شرایط بد جنگی را دارد.
واضح است که شرایط جنگی جهانی ایجاب تصمیمهای متفاوتی را میکند. امروزه امریکا در سطح جهانی بیشتر در یک وضعیت تدافعی قرار گرفته است. بعد از خروج از افغانستان، امریکاییها تصور میکردند که برای مدتی در حیات خلوت خود، به دور از جنگ و منازعات بینالمللی آرام خواهند گرفت. اما شروع جنگ اوکراین و سپس جنگ اسراییل و گروههای ضد اسراییلی، امریکا مجبور شده برای دفاع از نفوذ و سلطهاش بر جهان دوباره درگیر جنگ شود. این به اصطلاح جنگی است که طراح آن امریکا نبوده است.
البته فراموش نباید کرد که جنگ اوکراین، جنگی است که روسیه آن را با انگیزه تغییر نظم جهانی آغاز کرده است. روسیه مدعی است که از نظم جهانی امریکا محور به ستوه آمده و میخواهد به این وضعیت پایان دهد. پایان دادن به نظم موجود، صرفاً با جنگ و اقدامات نظامی مقدور نیست و ایجاب جبههسازی و صفبندیهای سیاسی را نیز مینماید.
کشورهای روسیه، چین، ایران، کوریای شمالی، هند و برخی از کشورهای دیگر آسیای میانه و خاورمیانه در یک حرکت هدفمند دستکم در دو سال اخیر، در جهت ایجاد یک جبهه نیرومند سیاسی علیه امریکا و سلطه غرب اقداماتی را انجام دادهاند. هرچند با توجه به ناسازگاریهایی که میان کشورهای یاد شده وجود دارد، دست یابی آنان به یک اتحاد قدرتمند و پایدار علیه غرب، جای شک و تردید زیاد دارد اما به نظر نمیرسد که امریکاییها این حرکتها را نادیده بگیرند و کاری خلاف آن انجام ندهند. اگر این صفبندیها نتیجه بدهد، نفوذ و سلطه امریکا در مناطق بسیار استراتژیک جهان که همان خاورمیانه و آسیای میانه است، با تهدیدهای جدی مواجه خواهد شد.
در جنوب آسیا نیز اوضاع متشنج به نظر میرسد. احتمال اشغال نظامی تایوان توسط چین و حمله کوریای شمالی به کوریای جنوبی از متحدین امریکا زیاد بعید نیست. اگر چین و کوریای شمالی در حرکت همآهنگ بخواهند که تایوان و کوریای جنوبی را اشغال کنند، نفوذ امریکا در جنوب آسیا و اوقانویسه به شکل چشم گیری کاهش خواهد یافت. این چیزی است که به نظر میرسد، چینیها متوجه آن هستند و تدابیری به آن در نظر دارند. اخیراً رییس جمهوری چین ارتش این کشور را دستور آماده باش به یک جنگ تمام عیار داد.
به تعبیر دیگر، امریکاییها اکنون در یک دو راهی دشوار قرار دارند. اگر تصمیم بگیرند که در هیچ جنگی مداخله نکنند به این معنا خواهد بود که برای همیش از نفوذ و سلطه خود بر نیمی از جهان دست کشیدهاند. این برای امریکا مقدور نیست. امریکا نمیتواند ناظر منفعل تحولات جهانی در غیاب حضور تعیین کننده خودش باشد. البته این به لحاظ اقتصادی برای امریکا زیانبار است و این صرفن جنبه سیاسی و هژمونی اخلاقی ندارد.
البته خیلی از کسانی که به هر دلیلی از امریکا و سلطه آن بر جهان ناخشنودند، پیش از پیش، افول اقتدار و سلطه غرب و امریکا را جشن گرفته اند و به توفیقات جبهه سیاسی جدید با محوریت چین و روسیه و هند(در قالب بریکس) بیش از حد خوشبین و امیدواراند. اینها میگویند که قدرت عملا از غرب به شرق منتقل شده و امریکا دیگر نمیتواند کاری انجام دهد. اینها، در عین حال ارزشهای منتسب به غرب همچون دموکراسی و حقوق بشر و آزادیهای مدنی و سیاسی را نیز در حال افول و زوال تصور میکنند و به اصطلاح مرگ این ارزشها را اعلام کردهاند.
اما من معتقدم که امریکا دست از سلطهگری بر نمیدارد و به اصطلاح به این سادگی میدان را رها نمیکند. این باور، بر سه فرضیه استوار است.
فرضیه اولی این است که هنوز امریکا تا آن حد به لحاظ نظامی و اقتصادی ضعیف نشده که به این نتیجه رسیده باشد که دیگر کاری از دستش ساخته نیست. جنگ اوکراین امریکا را در موقعیت بهتری قرار داده است. روسیه یگانه رقیب جدی امریکا را این جنگ تضعیف کرده است. اقتصاد امریکا به دلیل فرار سرمایه از اروپا به امریکا و فروش اسلحه و تجهیزات به دول اروپایی رشد کرده و تقویت شده است.
فرضیه دومی این است که امریکاییها متوجه این نکته هستند که ایتلافهای ضد امریکایی دول قدرتمند شرقی زیاد پایدار نیست و این دولتها خود عالمی از مشکلات داخلی دارند که حتا در نبود یک دشمن خارجی همین مشکلات داخلی به تنهایی کافی است که دولتهای شرقی ضعیف بمانند و قدرت عمل کمتری در صحنه بینالمللی داشته باشند.
فرضیه سومی این است که ارزشهای منتسب به غرب و امریکا(دموکراسی و آزادی و حقوق بشر)، برخلاف آنچه مخالفان امریکا باور دارند، هنوز جذابیت خود را برای جوامع شرقی دارند. مخالفان امریکا بویژه پس از خروم امریکا از افغانستان، عنوان میکنند که امریکا تعهدی به دموکراسی و آزادی و حقوق بشر ندارد و حتا فراتر از آن رفته میگویند که در امریکا و غرب نیز این ارزش ها وجود واقعی ندارد و بیشتر جنبه شعاریک و فریبنده دارند. من معتقدم که جدا از اینکه دموکراسی و ارزشهای نوین بشری، چقدر در جهان غرب وجود واقعی دارند و نهادینه شدهاند یا نشدهاند، در سطح بینالمللی این ارزشها روپوش خوبی برای مداخلهگری و سلطهگری غرب هستند و بنابراین امریکا اجازه نمیدهد که در همه جای دنیا این باور قطعی شود که امریکا دیگر مدافع دموکراسی و حقوق بشر نیست. امریکا به اعتقاد من حاضر است که برای احیای این باور که امریکا همچنان مدافع آزادی و دموکراسی است، هزینه میکند. این هزینه بیبشتر ناظر بر سودی است که برای امریکا دارد. مادامی که این باور از بین نرود، مشروعیت اقدامات بینالمللی مداخلهگرانه تامین است و این موضوع کم اهمیتی نیست.
با توجه به نکات بالا، باور من این است که امریکاییها، برای افغانستان اولویت بیشتری قایل خواهند شد. به تعبیر دیگر، امریکا اگر بخواهد(که میخواهد) خود را از وضعیت دفاعی فعلی بیرون کند و به یک موقعیت برتر برگردد، افغانستان نقطه خوبی برای برگشت و مداخله و حضور و نفوذ است. از افغانستان چین و روسیه و ایران زیر نظر قرار میگیرند. این برای امریکا مهم است. اینکه ترامپ، چندبار از بازپس گیری بگرام سخن گفته بی ربط با این تحلیل نیست. امریکاییها میدانند که برای برگشت به وضعیت قبلی، برگشت به افغانستان یک اصل مهم است.
تا جایی که من تحولات و رفتار و گفتار امریکاییها را مورد ارزیابی قرار دادهام، آنان در قرارداد دوحه تصمیم گرفتند که حضور خود را در افغانستان محدود بسازند. کاربرد قید محدود اینجا آگاهانه است. یعنی آنان نخواستند که کاملا افغانستان را به حال خود رها کرده یا به دست رقبا بسپارند و بروند. آنان به خروج از افغانستان نیاز داشتند اما متوجه این نکته بودند که خروج بدون توافق به معنای خروج از کل منطقه است. برای همین، طالبان را زنده کرده و قدرت را از طریق امضا یک قرار داد به آنان سپردند. این کار امریکاییها به این میماند که شما در یک منطقه دور یک تفریحگاه یا ویلایی یا شکارگاه داشته باشید و بعد از مدتی اقامت در آن، بخواهید آن را به قصد رفتن به جای دیگر ترک کنید و کلید آن را به کسی بسپارید و به او مقداری پول بدهید تا از ویلا و تفریحگاه یا شکارگاه شما محافظت کند. طالبان یک چنین گروهی هستند که در بدل پول افغانستان را برای امریکا نگهداری میکنند. به همین دلیل این گروه تا کنون با کشورهای منطقه یک رابطه پایدار تامین نکرده و مورد اعتماد کشورهای منطقه قرار نگرفته است. بلکه طالبان خود نخواسته که زیاد با کشورهای همسایه روابط را گرم کند. دستور امریکا همین بوده است. با همسایگان همان قدر باید طالبان رابطه داشته باشند که امریکا میخواهد. نه روابط زیاد گرم و صمیمی و نه روابط زیاد سرد و تیره که منجر به تنش و درگیری شود.
اگر شرایط جهانی جنگی نمیشد، امریکاییها طبق قرارداد دوحه ممکن برای یک مدت طولانی افغانستان را از راه دور و از طریق طالبان اداره میکردند. اما شرایط جدید، حضور قدرتمند امریکا در افغانستان را الزامی میسازد. در یک شرایط متشنج که شدت جنگ و درگیری در خاورمیانه و شرق آسیا افزایش یابد، امریکا نمیتواند مطمین باشد که طالبان اهداف متوقعه را برآورده سازند. در نتیجه امریکا، تصمیم خواهد گرفت که خود حضور قدرتمند در افغانستان پیدا کند. در این صورت، بهانهای علیه طالبان درست خواهد شد تا زمینه کنارزدن طالبان از قدرت فراهم شود.
در قرارداد دوحه این موضوع وضاحت دارد. امریکاییها راه برگشت و انجام حمله نظامی به افغانستان را برای خود محفوظ نگهداشتهاند. در آنجا گفته شده که هرگاه امریکا تشخیص دهد که از افغانستان امنیت امریکا تهدید میشود، برای رفع تهدیدها اقدام نظامی را برای خود محفوظ میداند. برای امریکاییها ایجاد یک تهدید از افغانستان زیاد دشوار نیست. گروههای مختلفی علیه طالبان در جنگ اند. امریکا مثل سال ۲۰۰۰ ادعا خواهد کرد که تهدیدها علیه امریکا از افغانستان افزایش یافته است و نیاز به اقدام نظامی است. رفتار حقوق بشری طالبان و نقض حقوق زنان، دلیل و بهانه دیگری برای سرکوب ژریم طالبان است. نارضایتی عمومی مردم از طالبان و محروم شدن تمام جریان های سیاسی از قدرت و حاکمیت دلیل دیگری باری مخالفت و کنار زدن طالبان است.
مجموعه دلایل و عوامل فوق، باعث میشود که دست امریکا برای مداخله نظامی در افغانستان باز باشد. اما اینکه چه زمانی امریکا این کار را انجام خواهد داد، بستگی به شرایط جنگی در دیگر نقاط جهان دارد. اگر امریکاییها به طریق دیگر بتوانند تهدیدهای جهانی علیه سلطه جهانی امریکا را رفع و دفع کنند، شاید نیاز نبینند که دوباره به افغانستان برگردند اما هرگاه راه و چاره دیگری نماند، برگشت امریکا به افغانستان نباید کاملا منتفی دانسته شود. چند بار وزیر امور خارجه روسیه به این موضوع اشاره داشته است. او بارها گفته که نباید امریکا و ناتو برای برگشت به منطقه فکر کنند. این یعنی که روسیه میداند که در غرب چنین برنامهای روی دست است.
بنابراین میتوان گفت که امریکاییها با رأی دان به ترامپ به تلاشها برای حفظ سلطه امریکا در جهان رأی دادهاند. گرچه بسیاریها به این گفتههای ترامپ استناد میکنند که او کسی است که به داخل امریکا تمرکز خواهد کرد و دنبال ماجراجویی در روابط بینالمللی نخواهد بود اما باید گفت که با توجه به سلطه جهانی امریکا، مسایل داخلی این کشور با مسایل بینالمللی به طرز عجیبی گره خورده است. دولت مردان امریکایی میتوانند به سادگی مردم را مجاب کنند که مداخله نظامی ما در فلان جای جهان به امنیت و رفاه داخلی بستگی دارد.
از اظهارات ترامپ در دوره کمپاین های انتخاباتی این نقشه جنگی قابل استنباط است که او از جبهه اوکراین عقب میکشد و تمرکز خود را به شرق آسیا و خاورمیانه میکند. او حمایت از اوکراین را به عهده اروپاییها میگذارد و به چین تمرکز خواهد کرد. تمرکز به چین، به معنای اهمیت پیدا کردن جغرافیای افغانستان نیز است.
پاکستان نیز در وضعیت ناجوری قرار دارد. ناامنی دراین کشور افزایش یافته و مشکلات اقتصادی و حتا بحث های جدایی طلبانه اوج گرفته است. پاکستانیها میتوانند در این شرایط دشوار به سادگی وسوسه شوند تا در برابر دریافت کمک های مالی هنگفت از جانب امریکا، زمین خود را برای حضور مجدد امریکا در افغانستان و پاکستان در اختیار امریکا قرار دهند.
در واقع افغانستان یگانه سرزمینی بیصاحبی است که امریکا برای حضور در آن نه تنها که بار ملامتیای را نخواهد کشید، بلکه با حضور در آن ادعای اعاده حیثیت نیز خواهد کرد. استدلال خواهند کرد که مدتی از اینجا خارج شدیم، مشکلات زیادی برای همه بوجود آمد و دوباره بر میگردیم تا مشکلات را رفع کنیم.
خلیلزاد چندبار گفته که خروج امریکا از افغانستان به جنگ اوکراین ربط داشت. او گفته ما خواستیم از افغانستان خارج شویم تا به جنگ اوکراین تمرکز کنیم. حالا جنگ اوکراین در جایی رسیده که امریکا میتواند از زیر بار مسوولیت آن شانه خالی کند. امریکا میتواند ادعا کند که ما به اندازه کافی کمک کردیم اما نمیتوانیم یک جنگ بی پایان را حمایت کنیم.
ترامپ زمانی گفته بود که حضور ما در افغنستان به امنیت چین و ایران و روسیه مفید است اما آنان همواره از ما انتقاد میکنند که چرا اینجا حضور دارید. او با همین منطق افغانستان را ترک کرد تا به زعم خودش طعم بی ثباتی و رشد تروریزم را به چین و روسیه و ایران بچشاند که چنین نیز شد. حالا استدلال مشابهی را ترامپ در باره جنگ اوکراین دارد. میگوید که ما به اوکراین کمک میکنیم تا امنیت اروپا را تامین کنیم. اروپاییها را چه شده که ما امنیت شان را بگیریم؟ مگر آنجا سی دولت مقتدر و متحد وجود ندارد؟
به نظر من روسیه در جنگ اوکراین نیز به اندازه کافی متضرر شده و تا دستکم بیست سال دیگر خطر تهدید روسیه برای غرب و امریکا مرتفع شده است. حالا نوبت چین است که باید مهار شود. چین تا کنون با مهارت خاصی توانسته جلو درگیر شدن نظامی را بگیرد اما امریکاییها، اجازه نمیدهند که چین همچنان هم از جنگ فاصله بگیرد و هم به رشد خود ادامه دهد. آنان در اطراف چین مستقر میشوند که چین یا بجنگد یا رشد خود را محدود کند و فضا برای حضور امریکا در منطقه آسیای میانه و خاورمیانه بازتر شود.
البته سوال اینکه طالبان در افغانستان با طالبان بر میگردند یا در افغانستان بیطالبان، یک سوال مهم و جدی است. طالبان از پیروزی ترامپ اظهار خوشی کرده است. این میتواند هم نشانه ترس باشد و هم نشانه گرمی روابط. احتمالاً تصور طالبان این است که امریکا را مجاب بسازند که ماموریت تامین سلطه و نفوذ امریکا بر افغانستان و منطقه را همچنان به این گروه واسپارد و به اصطلاح کلید شکارگاه را از شان نگیرد. اما بعید است که ترامپ زیاد خود را ملزم به انتظارات طالبان بداند. بدون شک افرادی مثل خلیلزاد دوباره فعال خواهند شد و تلاش خواهند کرد که مبتنی بر دیدگاههای قومی، نحوه مواجهه امریکا با افغانستان و بالعکس را مدیریت کنند.
خلیلزاد چند روز پیش اشاراتی به نقش سراجالدین حقانی در مدیریت مسیر آینده داشت و او را شخص مناسبی برای این کار دانست. احتمالا برنامه آنان چنین است که شماری از رهبران قدرتمند طالبان را با یک سناریوی جدید امریکایی همسو بسازند تا شرایطی فراهم آید که امریکا بدون نیاز به کنار زدن کامل طالبان از قدرت، حضور خود را در این کشور تقویت کند.
نشست اخیر رهبری طالبان در کندهار نیز در همین چارچوب قابل بررسی است. رهبر طالبان شاید نگران این باشد که مبادا شماری از مقامهای این گروه، با امریکاییها قول و قرارهایی بگذارند و به اصطلاح او را در برابر دالر و دوام قدرت بفروشند.
ملاهبتالله دقیقاً در روز اعلام نتایج انتخابات امریکا و آگاهی از پیروزی ترامپ در انتخابات، اعضای کابینه این گروه را به کندهار فراخواند. روشن نیست چه تصامیمی در آنجا گرفته شد. به احتمال زیاد یکی از موضوعات قابل نگرانی و مورد بحث چگونگی مواجهه با امریکا به رهبری ترامپ بوده است.
نویسنده: رستم روشنگر