خبرگزاری پورانا

PNA

افشار‌ از صورتِ جنایت بیرون شده و به یک «چارچوبِ آماده» بدل گردیده‌ است

مهم ترین خبر های هفته

تحلیل های داغ هفته

خبرگزاری پورانا نوشته‌های برتر پیرامون مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و…را از صفحات اجتماعی گزینش و در بخش «نظرها» به نشر می‌رساند. مسوولیت نوشته‌ها بدوش نویسندگان است.
…………………………………………

افشار

….

برداشت من همیشه از مسأله افشار این بوده که آنجا فاجعه‌‌ی انسانی رخ داده‌است‌. فاجعه‌ای که در تحلیلِ سطحی ریشه در تضادِ منافع دوتا حزب دارد. البته اگر بخواهیم به‌ریشه‌های آن برویم و پای مردم را درون آن بکشانیم‌، سطح تحلیل تفاوت دارد. بااین‌حال‌، در‌ چند سالِ پسین کسانی بوده‌اند که رویداد افشار را بی‌شرمانه انکار کرده‌اند‌. در مقابل کسانی هم هستند که این رویداد را به‌شکلِ اغراق‌آمیزی دراماتیک و «زبان‌شویی» می‌کنند‌. دراماتیک به‌این معنا که یک‌مظلوم دارد و کلی ظالم‌. زبان‌شویی یعنی این‌که، یک‌جنایت پیچیده و چندبعدی، به‌یک روایتِ به‌ظاهر اخلاقی، قابلِ مصرف و سیاسی‌پسند تبدیل گردیده‌است. در واقع، شماری خواسته یا ناخواسته می‌خواهند از فاجعه، سرمایه و روایتِ مصرفی بسازند؛ از قربانی، ابزار؛ و از جنایت، یک پرونده‌ی تک‌علتی. برای همین، اکنون رویداد افشار از سطحِ یک‌فاجعه به‌امکانِ منازعه و برون‌سپاری خشم بدل گردیده. افشار که یکی از ده‌ها نمونه‌ی جنایت‌ است، در محاصره‌ی منافع افراد درآمده‌است‌. طوری که انگار  ‌با پرونده‌‌ای طرف‌ایم که وکیل مدافع دارد و این وکیل با اتکا به‌جدل می‌خواهد از یک‌پرونده پر ماجرا فقط ‌نتیجه‌ی جنایی بگیرد: مجرم و مقصر. بااین‌حال، افشار برای من تنها از این جهت مهم است که از درون آن به‌درکِ ریشه‌های بیش‌تری از جنایات‌های مشابه برسم که در درون ما زیست می‌کند. افشار را باید جدی گرفت، اما نه به قیمتِ این‌که آن را به «اَبر جنایت» تبدیل کرد و سایر جنایت‌های هم‌سان‌ را در حوالی آن گم ویا فراموش کرد. افشار یکی از جنایت‌هایی بوده که صاحبِ رسانه شده و به‌فضلِ این رسانه امکانِ دادخواهی یافته‌است‌-این دادخواهی تاحدی خوب است که خود به‌هیولا بدل نشود-چون افشار بدون زمینه‌ای اجتماعی و فرهنگی بستر عمومی قابل فهم نیست. افشار در درون یک‌بستر معرفتی-اجتماعی به‌وقوع پیوسته که انگیزه‌هایی زیادی را باید در آن جستجو کرد. شوربختانه، با دراماتیک سازی، افشار‌ امروزی از صورتِ جنایت بیرون شده و در حافظه‌ی عمومی ما بیش از آن‌که یک رویدادِ تاریخی باشد، به یک «چارچوبِ آماده» بدل گردیده‌است: چارچوبی که در آن، جنایت از یک امکانِ ریشه‌دارِ اجتماعی به یک اتهامِ تک‌علتی فروکاسته می‌شود؛ گویی اگر یک جریان را مقصر اعلام کنیم، پرونده‌ی خشونت در افغانستان بسته می‌شود. اما واقعیت‌ کشنده‌تر از این است: افشار تنها یکی از ده‌ها رویدادی‌ است که نشان می‌دهد چقدر امکان و استعدادِ جنایت در درونِ جامعه وجود دارد. در کنار افشار، ما راکت‌پراکنیِ کور بر شهر و خانه‌ها را داشته‌ایم؛ محاصره و گرسنگی به‌عنوان سیاستِ بقا را تجربه کرده‌ایم‌؛ اعدام‌های صحرایی و کشتارهای بی‌نام؛ تجاوز به‌عنوان ابزارِ جنگ؛ ربایش برای باج و تحقیر؛ شکنجه و مثله‌سازی؛ بریدنِ بدن‌ها و تبدیلِ جسد به‌پیام؛ سوزاندنِ خانه‌ها و کوچاندنِ مردم؛ و آن لحظه‌های سیاه که خشونت از قتل عبور می‌کند و به نمایش می‌رسد: «رقصِ مُرده»، تماشایِ زایمان به‌عنوان تحقیر، و لذت‌بردن از سقوطِ انسان. این‌ها فقط «نمونه‌هایی جنایت» نیستند؛ این‌ها نشانه‌های اند که درون بستر فرهنگی ما رشد کرده‌اند، وجود دارند و معرف تمام عیارِ فرهنگِ رفتاری ما ‌شده‌اند که در آن، دگرستیزی بازتولید می‌شود. من همان‌قدر که افشار را تک‌عاملی نمی‌بینم‌، رقص مُرده را نیز در زمینه‌های بیشتری جستجو می‌کنم‌. این عوامل ریشه‌های قومی‌، فرهنگی، اقتصادی، انسانی و سیاسی دارد. چه شد که انسان‌های هم‌عصر ما توانستند به‌سرعت از همسایه به شکارچی تبدیل شوند؟ ‌و پرسش دیگر این‌که چرا افشار این‌قدر برجسته شده‌است؟ پاسخِ آن‌را من ندارم. دشوار است بتوانم بدون توجه به‌رنجِ مردم و نادیده گرفتنِ سوگ صدها انسانِ قربانی-هم‌نوعان شان در میدان افشار، این پرسش را خلاصه کنم. امّا در این‌هم شکی نیست که افشار برای برخی، به‌امکانِ  چانه‌زنی هویتی و سیاسی بدل گردیده که سالانه سر از یک فاتحه‌ی غیابی بدر می‌کند: بیرون‌سپاریِ شکست‌های تاریخی. شکست‌هایی که در آن‌جا نیز به‌دنبال فهم زمینه‌هایی بیش‌تری باید باشیم‌. این فاتحه‌ی سالانه که گاهی همراه با فحاشی می‌گردد‌، افشار را از «رویداد» به «نمادِ تک‌علتی» پایین آورده‌ و به‌جای فهمِ زمینه‌های معرفتی و نهادیِ خشونت، تنها یک دشمنِ کامل ساخته‌است. برای همین نوع نگاه ما به‌رویدادها خیلی مهم است. اگر می‌پنداریم افشار یک جنایت است، نباید با چنین واگویی‌ها آن‌را از رنج خالی کنیم. گرفتن زمینه‌های خشونت از این رویداد و تقلیل آن به‌تک عاملی، رنج را می‌گیرد. چون وقتی جنایت را فقط در چهره‌ی یک «دیگری» ببینیم، و هر ساله‌ در آن خشم ناشی از سرکوب را بریزیم، استعدادِ جنایت را در خود، در زبان، در عادت‌ها، در مناسبات قدرت، و در نهادهای فروپاشیده نمی‌بینیم. ویتگنشتاین می‌گفت: «مرزهای زبانِ من، مرزهای جهانِ من است.» ما با کوچک کردنِ جهانِ جنایت در نامِ افشار، چشم خود را بر چرخه‌ای بازآفرینی چنین جنایت‌ها بسته‌ایم‌ و مرز دیدن جهانِ جنایت‌های خود را تنگ کرده‌ایم‌. به‌قول نیچه: «هر واژه‌ای یک پیش‌داوری است.» وقتی افشار به واژه‌ای تبدیل شود که کارش برون‌سپاری خشم گردد، دیگر با یک‌رویدادِ قابل فهم مواجه نیستیم، بلکه با یک پیش‌داوری روبه‌روایم. بنابراین، این‌که فقط افشار برجسته شده، بیش از آن‌که نشانه‌ی پیروزیِ عدالت باشد، نشانه‌ی شکستِ ما در فهمِ جنایت‌هایی زیادی است که در شناسایی آن هم‌کاران خوبی نبوده‌ایم‌. چون شماری از افرادی که از جنایت امکانِ چانه‌زنی می‌سازند‌، رنجِ قربانیان آن‌را معامله می‌کنند. و جامعه‌ای که جنایت را نفهمد، دیر یا زود دوباره آن را تکرار می‌کند-با پرچمی تازه، با روایت تازه، اما با همان استعدادِ تاریکی که در درون آن وجود دارد.

……………………

نویسنده: شکیب انصاری، کارشناس ارشد جامعه‌شناسی

برگرفته شده از: صفحه فیسبوک شکیب انصاری

 

سایر مقالات پیشنهادی پـــــــــورانا

عضویت در خبر نامه پورانا

جهت عضویت در خبر نامه فرم زیر را پر نمایید.