خبرگزاری پورانا نوشتههای برتر پیرامون مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و…را از صفحات اجتماعی گزینش و در بخش «نظرها» به نشر میرساند. مسوولیت نوشتهها بدوش نویسندگان است.
………………………………………………………………
هیچچیز خطرناکتر از دینی نیست که با دولت گره بخورد؛ هر دینی که میخواهد باشد. در سرزمینی که حکومت، خود را نمایندهی خدا مینامد، ایمان از یک تجربهی شخصی و آزادانه به نماد قدرت اجتماعی برای تحمیل خشونت، سکوت و اطاعت تبدیل میشود.
انسان زمانی فرمانبردار میشود که باور کند اطاعتش مقدس است. همین باور بود که باعث میشد بسیاری از زندانبانها نهتنها کار خود را انجام دهند، بلکه از آن لذت هم ببرند؛ چون فکر میکردند شلاق زدن را برای خدا، برای عدالت و برای حقیقت انجام میدهند. و کسی که شلاق میخورد، آنرا کفاره گناهان خود تلقی کرده و از خدا طلب بخشش و نجات میکرد.
همینگونه بود که یکی شلاق میزد و خود را مأمور اجرای دستور خدا میدانست، و دیگری شلاق میخورد و از همان خدا یاری میخواست. و من در میان این دو، با خود میگفتم: اگر این خدا واقعاً یکی است، پس یا دیوانه است، یا بیعدالت، یا اصلاً وجود ندارد.
زندانیان خدای خود را میساختند تا زنده بمانند و امید داشته باشند. زندانبانان هم خدای خود را جعل میکردند تا مسلط بمانند و بر دیگران حکومت کنند.
من در آن روزها بیش از هر زمان دیگری به نتیجهای که سالها پیش رسیده بودم، یقین پیدا کردم؛ نه از روی انکار و لجاجت، بلکه بر اساس تجربهی زیستهام. وقتی خدای زندانی و زندانبان یکی نیست، دیگر این «خدا» نیست که معنا دارد؛ بلکه این قدرت است که جایگاه خدا را، در ساختار حاکم یا محکوم روایت میکند.
و من، میان این دو جهان الهیاتی، به سکوت پناه میبردم. چرا؟
چون در آن زندان، تنها کسی که نه میخواست بر کسی سلطه داشته باشد و نه از خدایی نجات میخواست، من بودم. بیآنکه به هیچ خدایی تکیه کنم، همچنان ایستاده بودم. تکیه بر خویش و اعتماد به خود، دشوارترین کارِ جهان است؛ کاری که برای بسیاری ناممکن به نظر میرسد، اما این دشوارترین کار جهان تبدیل شد به رمز بقای جسم و روح و اندیشه ام.
………………………..
نویسنده: رسول پارسی، نویسنده و پژوهشگر دینی که اخیراً از زندان طالبان رها شده است
برگرفته شده از: صفحه فیسبوک رسول پارسی