خبرگزاری پورانا

PNA

روایتی از زندان طالبان؛ بخش اول

مهم ترین خبر های هفته

تحلیل های داغ هفته

خبرگزاری پورانا در راستای تامین عدالت و دفاع از حقوق بشری زندانیان، روایت‌های واقعی‌ زندانیان را نشر می‌کند. آنچه در این بخش می‌خوانید روایتی از یک زندانی است که چندین ماه را در زندان طالبان سپری کرده و متهم به همکاری با جبهه مقاومت بوده است.

……………………………………………………

بخش اول

پیش‌گفتار؛
بعد از آمدن طالبان به ایران رفتم. پس از مدتی برگشتم و تصورم این بود که اوضاع نسبتاً آرام شده و به عنوان یک شهروند عادی می‌توانم به زندگی خود ادامه بدهم. من عضویت کدام سازمان و جبهه را نداشتم اما مدتی را در یکی از نهادهای امنیتی دولت قبلی(در بخش ملکی) کار کرده بودم. پنجشیری بودن و مخالفت فکری با طالبان داشتن دلایل دیگری بود که می‌توانست برایم مایه دردسر باشد. اما به هر حال، تصمیم گرفتم خانه باشم، زیرا مهاجرت آنهم در ایران برای من گران تمام شد. خانواده نیز به من نیاز داشت و لازم بود که در کنار خانواده باشم. البته پیش از برگشت طالبان به قدرت، در رسانه‌های اجتماعی نوشته‌های زیادی علیه طالبان داشتم. چون بحث عفو عمومی در بین بود، فکر کردم که نشاید بخاطر نوشته‌های قبلی مورد پیگیرد قرار گیرم. به هر حال پس از مدتی از طریق دوستان خبر شدم که تحت تعقیب استخبارات طالبان قرار دارم و هر از گاهی به کوچه وخانه ما سر می‌زنند و در تلاش بازداشت من هستند. با این حال، تصمیم گرفتم که همچنان در خانه بمانم. البته تدابیر خود را گرفتم. از طرف روز خانه نمی‌بودم و جای بود و باش و گشت و گذار خود را تغییر می‌دادم تا به چنگ نیفتم. اما سرانجام به چنگ افتادم. مدت ۹ ماه را در زندان طالبان سپری کردم. در زیر تمام آنچه گذشت را روایت می‌کنم. هدف این است تا مگر این روایت‌ها بتواند به بهبود وضعیت زندانیان کمک کند. کوشش می‌کنم که در روایت داستان زندان صادق و دقیق باشم و وقایع را طوری که است روایت کنم.

قصه گرفتاری
خانه و کوچه ما را محاصره کرده بودند. به بام همسایه‌ها هم بالا شده بودند. از طریق یک دوست نزدیکم تمام اطلاعات در مورد محل بود و باش مرا گرفته بودند. این اطلاعات شامل نقاط ضعف من بود. از جمله اینکه از کجا فرار می‌کنم چه وقت در خانه می‌باشم و این‌که چگونه مرا بازداشت کنند.
مرا از خانه گرفتند و به حوزه استخبارات انتقال دادند. دو روز در حوزه ماندم. رفتار یک تعداد شان نرم بود اما از چشمان شان عقده آشکار بود. یکی از آنان فارسی را درست نمیدانست، خیلی دشنام می‌داد. به من، به پنجشیر و به خصوص به احمد مسعود. به آنان گفته شده بود که در حوزه نباید شکنجه کنید. آنکه دشنام می‌داد در واقع می‌خواست که عقده خود را با دشنام خالی کند. اگر صلاحیت شکنجه را می‌داشت، شاید دشنام نمی‌داد.

انتقال به ریاست استخبارات
در حوزه نتوانستند از من اقراری بگیرند و انتقال دادند به ریاست استخبارات کابل. در مسیر راه چشمانم بسته بود و هیچ چیزی نگفتند. بعد از چاشت بود که رسیدیم به ریاست استخبارات کابل. چون رسمیات تمام شده بود، بخاطر تسلیمی کمی منتظر ماندیم. در صحن ریاست استخبارات کابل داخل موتر نشسته بودم. یکی از آنان پرسید که این کیست، کسی که مرا به دیگران معرفی کرد، به زبان پشتو گفت که پنجشیری است و در ادامه گفت: اینها سرکشی می‌کنند. از من پرسیدند که پشتو میفهمی، گفتم نمیفامم. نیم ساعت بعد مرا بردند داخل ریاست در یک زیرزمینی. گرچه چشمانم بسته بود اما با حدس و گمان دریافتم که سه طبقه زیر زمین پایین شدیم. جای اصلی برای شکنجه و اقرار گرفتن همینجا بود. وقتی آنجا رسیدیم، چشمانم را باز کردند. کسانی که مرا تحویل گرفتند، پرسیدند که جرمش چیست؟ پاسخ این بود: مقاومت. افراد موظف در آنجا مرا تسلیم گرفتند. بازجویی بدنی انجام شد. جوراب، واسکت و چیزهایی که در جیب‌هایم بود را گرفتند. مرا به داخل یک اتاق بردند که آنجا یک خارجی سیاه پوست نیز زندانی بود.

شب اول زندان
شب شد و نان آوردند. نان شان خوب و حتا فوق‌العاده بود، اما نان از گلویم پایین نمی‌رفت. سوال‌های زیادی در ذهنم بود. چه خواهد شد، چگونه شکنجه خواهم شد، چه بگویم، چه سرنوشتی در انتظارم است، ترس و دلهره و تشویش هر لحظه بیشتر فشار وارد می‌کرد. حالا برای من ساده است نوشتن در باره اینکه شب اول را در زندان طالبان سپری کردم. اما در آن لحظه‌هایی که آن شب را تجربه می‌کردم، تصور اینکه بتوانم روزی آن وقایع را به رشته تحریر در آورم، برایم دشوار بود. به هر حال شب اول اتفاق خاصی نیافت و صبح شد.

شب دوم زندان
فردای شب یک نفر آمد و مرا صدا زد بیرون اتاق در دهلیز ورق‌ها به دستش بود. مشخصات مرا پرسید. گفت پیراهن خود را بکش. پیراهن را کشیدم، بدنم را نگاه کرد و پرسید کسی لت و کوبت نکرده؟ گفتم نخیر. پرسید، چه مریضی داری؟ گفتم هیچ مریضی ندارم. توضیح داد که منظورش از مریضی یعنی که تکلیف قلبی، گرده دردی، نفس تنگی و..نداشته باشی. لحظه‌ای این فکر در ذهنم خطور کرد که اینها آدم‌های خوبی هستند و از شکنجه نجات یافتم. بعدتر روشن شد که این سوال‌ها برای این بوده تا برای شکنجه شدن صحتمند باشم و مریضی‌ای نداشته باشم که زیر شکنجه بمیرم.
سوال‌هایش تمام شد. مرا دوباره داخل اتاق بردند و دروازه بسته شد. شب دوم مثل شب اول بسیار به سختی گذشت. لحظه‌ای خواب غلبه می‌کرد و چشمم بسته می‌شد اما دوباره از ترس از جا می‌پریدم و بیدار می‌شدم. بیدار می‌شدم و دوباره به انواع شکنجه فکر می‌کردم. این حس عجیبی است. توضیح آن به زبان دشوار است. انتظار همیشه سخت است اما وقتی لحظه به لحظه در انتظار شکنحه باشی، این حس غیرقابل بیان است. لحظه‌هایی که با خود می‌گویی زود شکنجه فرابرسد تا همه چی تمام شود. می‌شود گفت، چیزی شبیه در آرزوی شکنجه بودن.

روز سوم زندان
روز سوم نوبت تحقیق من فرا رسید. مرا داخل اتاق تحقیق یا همان شکنجه‌گاه بردند. یک نفر که صورت خود را پیچانده بود، سوال کردن را شروع کرد. در واقع سوالی از من نپرسید. به من امر کرد که بگو! گفتم چه بگویم، گفت اقرار کن، گفتم چه اقرار کنم. گفت نمی‌گویی؟ گفتم چه بگویم؟ از جایش بلند شد و به من نزدیک شد. دیگر چیزی نپرسید. سیلی زدن را شروع کرد. بعد از چند سیلی، من از او پرسیدم که چه بگویم. گفتم جرم و گناه من چیست. شما بگویید که من چه کرده‌ام تا من حرف بزنم.
وقتی دوباره حرف زد، شروع کرد به دشنام دادن احمد مسعود و مقاومت. گفت که احمد مسعود چوچه فرانسه در بیرون در دیسکوها چکر میزنه، مردم اینجا به نام او مقاومت میکند. همین‌گونه هرچه از دهانش آمد، در باره مقاومت و احمد مسعود و مقاومت‌گران گفت. در پایان دشنام‌ها، اسناد و مدارکی را که برای متهم کردن من جمع کرده بودند، شروع کرد به نشان دادن. دو قطعه عکس را نشان داد که در دوره جمهوریت گرفته شده بود. در آن عکس‌ها من در کوه‌های پنجشیر بودم که اسلحه کلشینکوف بدستم بود. بودن در کوه‌های پنجشیر آنهم که اسلحه بدستت باشد، محکم‌ترین سند برای محکوم کردن و شکنجه برای یک متهم در شکنجه‌گاه‌های طالبان است. به آنان گفته بودند که من یک مقاومتی هستم که در پنجشیر علیه طالبان جنگیده‌ام. عکس خودش حرف می‌زد. انکار سودی نداشت. چگونه باید به او می‌فهماندم که عکس از دوره جمهوریت است. تازه حتا در صورت اثبات اینکه عکس از دوره جمهوریت بوده، به معنای رد اتهام و اثبات بی‌گناهی نیست. کسی که در دوره جمهوریت اسلحه بدست داشته و در پنجشیر عکس گرفته، از نظر طالبان خود جرم بزرگی را مرتکب شده است. سعی من برای اثبات اینکه عکس از دوره جمهوریت است، برای طالبان به معنای«عذر بدتر از گناه» بود.

بعدها فهمیدم که بسیاری‌ها در بدل دریافت ۶۰۰۰ هزار افغانی مزد ماهوار، حق و ناحق هرکه را به چنگ طالبان میدهند تا به اصطلاح معاش خود را حلال کنند. زندانی‌ها گفتند که چنین افرادی را استخبارات طالبان زیاد استخدام کرده‌ است. افرادی که باید حتمن گزارشی در مورد کسی بدهند. اگر گزارش ندهند، پول شان قطع می‌شود. به این گونه افراد دو قطعه عکس من در کوه‌های پنجشیر و اسلحه بدست، دست‌آورد بزرگی بوده است. در واقع طالبان برای پیگیرد و پیدا کردن مخالفان به روشی عمل می‌کنند که هدف آن بیشتر گسترش دامنه ترس و بی‌اعتمادی در میان جامعه است. آنان برای خود اسناد درست می‌کنند تا افراد خاصی را تحت پیگیرد قرار دهند. اینکه فقر و بیچارگی مردم، سربازگیری یا در واقع جاسوس‌گیری را برای استخبارات طالبان سهل ساخته است، موضوعی است که نیاز به بحث جداگانه دارد. چقدر قابل توجیه است؟ آیا می‌توان به بهانه اینکه من فقیر هستم، انسان‌های بیگناه دیگر را زیر شکنجه قرار دهم؟ اگر از نظر اخلاقی بتوان چنین رزیلتی را توجیه کرد، باید بتوان هر رزیلتی دیگری را به فقرا نسبت داد. شاید رزیلت اصلی خصلت کسی است که مردم را فقیر و سپس آنان را وسیله بهره‌کشی می‌سازد. بهره‌کشی برای انداختن دیگران به کشتارگاه و شکنجه‌گاه.
همچنین فهمیدم که هر سارنوال/دادستان در بدل گرفتن اقرار هر متهم، ۱۵۰۰۰ هزار افغانی جایزه دریافت می‌کند. این روش دیگری برای تشدید شکنجه و خشونت است. دادستان‌ها، که متاسفانه شماری از آنان از دوره جمهوریت هم هستند، برای اینکه جایزه پانزده هزاری را بدست آورند، روش‌های ابتکاری زیادی را برای شکنجه کردن متهمان به کار می‌گیرند.
از اصل قصه دور نشویم. تحقیق کننده، از من با عتاب پرسید، این عکس‌ها چیست؟ با کی‌ها همدست استی؟ چند مجاهد را شهید کردی؟ وقتی پاسخی دریافت نکرد، دوباره تهدید کردن را شروع کرد. دستانم را به سمت پشتم تاب داد و هر دو دست را به شدت به عقب کشید. فکر کردم که دستانم از ناحیه شانه بیرون شدند. درد تحمل‌ناپذیری مرا فراگرفت. سپس مرا کشان کشان به دهلیز برد و گفت لباست را بیرون کن و لباس زندان را برایم داد تا بپوشم. از آنجا مرا به یک اتاق تنهایی و تاریک برد و دروازه را قفل کرد و رفت. آن شب سرد و تاریک به سختی سپری شد. حالا دیگر به ترس و تشویش، درد طاقت‌فرسا هم اضافه شده بود.
ادامه دارد…….

سایر مقالات پیشنهادی پـــــــــورانا

عضویت در خبر نامه پورانا

جهت عضویت در خبر نامه فرم زیر را پر نمایید.