شفیقالله شفیق دانشجوی مقطع دوکتورا، مقالهای با عنوان«چالشهای حاکمیت قانون و ناکارآمدی دولت در افغانستان» نگاشته که در آن به گونه علمی و روشمند، چالشهای حاکمیت قانون و ناکارآمدی دولت در افغانستان مورد بررسی قرار گرفته است.
در نتیجهگیری این مقاله میخوانیم:«چالشهای حاکمیت قانون و ناکارآمدی دولت در افغانستان ریشه در تاریخ پیچیده و متناقض این کشور دارند. تلاشهای اولیه دولتسازی ملی در افغانستان با روی کار آمدن امیر عبدالرحمن خان(۱۸۸۰ تا ۱۹۰۱) آغاز شد، که در آن دوران خراسان قدیم تحت عنوان جدید «افغانستان »نامگذاری شد.»
این تلاشها به عقیده نویسنده عمدتاً حول ایجاد یک دولت مرکزی و یکپارچه با تأکید بر هویت قومی شکل گرفت و هدف آن تقویت قدرت دولت افغانستان در برابر شورشها و بحرانهای داخلی بود. اقداماتی که هرگز منجر به استقرار کامل و پایدار حکومت نشد و افغانستان همواره با بحرانها، جنگها و شورشها دست به گریبان بوده است.
در ادامه میخوانیم:«یکی از مهمترین موانع در فرآیند دولت سازی در افغانستان، وابستگی عمیق به هویت قومی و سیاست گروهگرایی بوده است. این وابستگی، بسترهای لازم برای حاکمیت قانون و نهادسازی را به شدت محدود کرده است. ساختار دولت افغانستان که عمدتاً بر اساس هویت تک قومی پایهگذاری شده، نتواسته است با شکافهای عمیق اجتماعی در جامعه چندقومیتی افغانستان سازگاری پیدا کند. در نتیجه، این مسئله موجب بیاعتمادی گسترده میان گروههای سیاسی و قومی شده و نظامها را به گسست و فروپاشی مواجه ساخته است. به طور خاص، قومی سازی فرآیندهای سیاسی و دولتی مانع از شکلگیری یک قرارداد اجتماعی فراگیر و وحدتبخش شده و در نهایت به بحرانهای مداوم در زمینه حاکمیت قانون دامن زده است.»
نویسنده به این باور است که «ساختار و رویکرد قومیمحور حول دولت سازی همچنین نتواسته است زمینههای نوسازی و توسعه پایدار را فراهم کند. ناکامی در توسعه اقتصادی و اجتماعی نه تنها به فساد سیاسی گسترده دامن زده است، بلکه باعث شده است که دولت نتواند مشروعیت لازم را در میان شهروندان افغانستان کسب کند، چه در شهرها و چه در روستاها، و چه در روابط میان گروههای قومی مختلف. بدین
ترتیب، فساد سیاسی و ناکارآمدی ساختاری به بحرانهایی عمیقتر و فرسایشیتر تبدیل شدهاند.»
به اعتقاد نویسنده«نتیجه این سیاستها و ساختارهای ناپایدار، افزایش اختلافات قومی و فرهنگی و تداوم ناکارآمدی دولت بوده است. تاریخ سیاسی افغانستان نشان داده که نظامهای مختلف سیاسی در این کشور به دلیل فساد گسترده و عدم کارآیی ساختاری به سرعت سقوط کردهاند. در واقع، تلاشهای پی درپی برای ساخت دولت حول محور ایده قومی و گروهگرایی نه تنها نتواسته است این اختلافات را کاهش دهد، بلکه آنها را تشدید کرده است. این امر به طور مستقیم موجب گسترش خشونتهای سیاسی و درگیریهای قومی در سطح جامعه شده و کشور را در گرداب بحرانهای سیاسی و اجتماعی قرار داده است.»
برای رسیدن به یک دولت پایدار و دموکراتیک در افغانستان، نویسنده معتقد است که اصلاحات ساختاری عمیق و گفتوگوهای همه جانبه میان گروههای اجتماعی و فرهنگی برای بازسازی دولت صورت گیرد. در این مسیر، باید به طور جدی از هرگونه تمایل قومی و تقدسگرایی سنت قومی دوری جست و تمرکز خود را بر نهادسازی مؤثر، تقویت حاکمیت قانون و ایجاد اعتماد عمومی در میان اقشار مختلف جامعه گذاشت. تنها از این طریق است که فرآیند دولتسازی میتواند به طور موفق و پایدار پیش رود و به یک فرآیند همگانی و جامع تبدیل شود. افغانستان برای دستیابی به ثبات و پیشرفت باید به بازنگری عمیقی در مدلهای دولتسازی خود بپردازد. ایده قومیمحور دولت افغانی که از بخشی از تاریخ و فرهنگ سیاسی این کشور ناشی میشود، دیگر نمیتواند به تنهایی پاسخگوی نیازهای جامعه چند قومیتی افغانستان باشد.
به باور نویسنده، اصلاحات ساختاری و گفتوگوهای فراقومی بهویژه در زمینه ایجاد یک قرارداد اجتماعی فراگیر و وحدت دموکراتیک میتواند راه حلهای ضروری برای عبور از بحرانهای سیاسی و اجتماعی موجود باشد. تنها از طریق این تغییرات است که میتوان به حاکمیت قانون و دولتی کارآمد و پایدار دست یافت که قادر به پاسخگویی به نیازهای جامعهای پیچیده و چندگانه مانند افغانستان باشد.
