در سه روز اخیر دو مورد مشهود از رفتار غیردپیلماتیک یا در واقع نقض اصول دیپلماتیک از سوی طالبان در کشورهای منطقه به مشاهده رسید و موجب خشم و نارضایتی مقامهای پاکستانی و ایرانی شد.
پاکستان و ایران دو حامی منطقهای طالبان به شمار میروند.
در مورد اولی، محبالله شاکر، سرکنسل طالبان در پشاور پاکستان، در یک مراسم رسمی اشتراک کرد اما هنگام پخش سرود ملی پاکستان به پا نخاست. این اقدام او، با واکنش تند مقامهای پاکستانی روبرو شد و خلاف عرف و اصول دیپلماتیک و بی حرمتی به سرود ملی پاکستان تلقی شد. مقامهای پاکستان گفتند که مراتب اعتراض خود را به کابل اعلام کردهاند.
روز گذشته، پنجشبنه اتفاق مشابه در ایران افتاد. عزیزالرحمان منصور، معین«تنظیم امور عرفان و اماکن دینی» وزارت ارشاد، حج و اوقاف طالبان که برای اشتراک در سیوهشتمین «همایش بینالمللی وحدت اسلامی» به تهران دعوت شده بود، هنگام پخش سرود ملی ایران از جایش بلند نشد.
مقامهای ایرانی نیز واکنش تندی به این رفتار نماینده طالبان نشان دادند. حسن کاظمی قمی سفیر و نماینده ویژه ایران در امور افغانستان، این رفتار نماینده طالبان را بی احترامی به اصول دیپلماتیک خواند. معاون پیشین وزارت امور خارجه نیز آن را نادیده گرفتن بدیهی ترین اصول دپلماتیک خواند.
وزارت امور خارجه ایران نیز نماینده طالبان در تهران را فراخواند و مراتب اعتراض خود را نسبت به بی احترامی سرکنسل این گروه به سرود ملی ایران به وی ابراز داشت.
رفتار این چنینی طالبان البته که بی سابقه هم نیست. چندی پیش یک دپیلمات طالبان در کنسلگری مشهد ایران نیز رفتاری از خود بروز داد که موجب برانگیختن واکنشهای تندی گردید.
برخی از منابع دیپلماتیک میگویند که سفیر طالبان در تهران، بخشی از محوطه سفارت را به مرغداری و دامداری اختصاص داده و او کسی است که کمترین درکی از مسایل دیپلماتیک ندارد و اهمیتی نیز به این مسایل نمیدهد.
در پیوند به این موضوع سه پرسش اساسی وجود دارد که دو پرسش متوجه کشورهای ایران و پاکستان است و یک پرسش در باره طالبان. آیا ایرانیها و پاکستانیها طالبان را نمیشناسند که از رفتارهای نامتعارف آنان خشمگین میشوند؟ چرا این کشورها روابط دیپلماتیک گسترده با طالبان دارند؟ چرا طالبان چنین رفتارهایی از خود بروز میدهند؟
چرایی رفتارهای غیردیپلماتیک طالبان
اگر شناخت دقیقی از طالبان نداشته باشیم، رفتارهای آنان همیشه برای ما مایه تعجب خواهد بود. شهید احمد شاه مسعود فرمانده کل جنبش مقاومت ضد طالبان، در اوایل ظهور این گروه در سال ۱۳۷۵ خورشیدی، طالبان را در یک جمله تعریف میکند که به نظر میرسد جامعترین و فشردهترین تعریف است. او طالبان را یک«گروه جاهل، بی فرهنگ و مزدور» تعریف کرده است. از هر زاویه که به طالبان نگاه کنیم و هر تعریفی که ازاین گروه ارایه دهیم، خلاصه آن نمی تواند بیرون از این سه صفت باشد: جاهل، بی فرهنگ و مزدور.
جاهل بودن طالبان به دو مفهوم و معنا اشاره دارد. یکی جهالت به معنای نادانی و بیدانشی در مقابل دانایی و دانش است که معنای عامل از جهالت را میرساند. دوم، جهالت به معنای لجاجت و یکدنگی و فقدان ظرفیت انعطاف و تعامل و تعاطی است. به این معنای خاص از جهالت هم، طالبان جاهل هستند. یعنی جهل مرکب.
بی فرهنگ بودن طالبان نیز به معنای شامل و کامل بی فرهنگی است. این گروه حتا با بسیاری از ارزشهای فرهنگی جامعه متکثر افغانستان بیگانه است. رفتاری که طالبان با مردم افغانستان میکنند، کاملا مصداق بی فرهنگی است. آنان به هیچ اصل فرهنگی جامعه پایبند نیستند. به گونه مثال در فرهنگ جامعه افغانستان، رفتار احترام آمیز به زنان یک اصل پذیرفته شده و عام است. رفتاری که طالبان با زنان افغانستان انجام دادند در تاریخ این کشور بی سابقه است. افغانستان رژیمهای سفاک و استبدادی زیادی را تجربه کرده اما هیچ کدام آنان با زنان مثل طالبان رفتار زشت و ضد فرهنگی نداشته اند. زنانی که از زندان طالبان رها شده اند، میگویند که طالبان زنان را در زندان برهنه کرده نگاه میکنند. تجاوز افراد طالبان در زندانها نیز از سوی چند نهاد بین المللی مستند سازی شده است. این بارزترین ویژگی ضد فرهنگی طالبان است. بسیاری از افراد و فرماندهان طالبان خانواده ندارند. آنان عمدتا کودکان خیابانی و بدون خانواده بوده اند که توسط شبکه های استخباراتی به مدارس دینی پاکستان منتقل شده و بدور از جامعه و مناسبات فرهنگی، تحت آموزشهای تروریستی قرار داده شده اند. بخشی از این آموزش ها تضاد و ستیز با مظاهر فرهنگی و تمدنی افغانستان است. به آنان آموزش داده شده که خیلی از رسوم و ارزش های فرهنگی مردم افغانستان با اصول و اساسات دینی سازگار ندارد و می توان با آنان همچون اصنام دوره جاهلیت برخورد کرد. آنان با چنین دیدی وارد جامعه شده و با تمامی مظاهر فرهنگی خود را در تضاد احساس میکنند. اینکه در دور اول به قدرت رسیدن این گروه، بت بزرگ بامیان را با توپ ویران کردند، ریشه در همان آموزه های بدوی و ضد فرهنگی داشت که طالبان خود را ملزم تطبیق آن میدانند.
اکثریت افراد و مقامهای طالبان از نظر قومی پشتون هستند. پشتونها در واقع مجمعالقبایل بدوی و عقب ماندهای هستند که در مناطق جنوبی اسکان دارند و هنوز پایبندی خود را به ارزش ها و فرهنگ قبیلهای حفظ کردهاند. آنان مانع آموزش زنان هستند و بسیاری از مظاهر فرهنگی دنیای امروز را در تضاد با ارزشهای قبیلهای میدانند. ستیز با نهادهای تعلیمی و تحصیلی و ستیز با هرچه جنبه نوآورانه داشته باشد، در میان قبایل نشانه تعهد و التزام به ارزش های قبیلهای است. بسیاری از طالبان در درون چنین فرهنگی زندگی کرده و بزرگ شدهاند. آنان چیزی از ارزشهای فرهنگی نمیدانند. البته پشتونهایی که در مناطق شهری مسکن گزین شده اند، به مرور زمان با ارزشهای فرهنگی جامعه افغانستان سازگاری پیدا کرده اند که طالبان از این جمع نیستند. اکثریت طالبان همان پشتون های قبیلهای و روستایی هستند که در یک محیط قبیلهای بزرگ شده و اگر آموزشی هم دیده اند، آموزش های ضد فرهنگی و تروریستی بوده است.
شاخصه دیگر شناختی طالبان، رفتار مزدورانه است. مزدوری در این معنا، نداشتن اصلیت و اصالت است. در این معنا مزدوری معادل به بردگی و غلامی است. یعنی نداشتن اصالت و اراده و تشخص فردی. مزدور برای مزد به همه کار میکند اما از هیچ جمعی حساب نمیشود و با ارزشهای فرهنگی هیچ جماعتی خود را سازگار نمیبیند. رفتار بردهوار همان رفتاری است که تمکین در برابر ارزشها و تشخص دیگران برایش یک اصل درونی شده و ناشی از درک متقابل و احترام متقابل نیست بلکه ناشی از نوعی مجبوریت و تحمیل بیرونی است. یک برده فقط نشان میدهد که به دیگران احترام دارد اما او با احترام بیگانه و حتا دشمن است. برده با همه قواعد و ساختارها خود را بیگانه میداند و دید بدبینانه و فروکاستانه به همه چیز دارد. بنابراین، یک برده همین که احساس کند که بابت رفتار ضد ارزشیاش تنبیه نخواهد شد، در برابر ارزشها قد علم میکند. طالبان در بسیاری مواقع رفتار شان مصداق رفتار بردهگانی است که میپندارند، بادار بالای سرشان نیست و بابت رفتار شان مجبور به پاسخگویی به کسی نیستند. معنای دیگر مزدوری و برده صفتی این است که شما به دیکته و دستور دیگران رفتار کنید و محاسبه پیامد رفتار تان را نیز به دستوردهنده موکول کنید. در این معنا نیز طالبان رفتار مزدورانه دارند. دیده میشود که آنان حتا از امریکایی که مدعی جنگ و جهاد بیست ساله با آن هستند هم رفتار متواضعانه دارند، چون امریکا برای شان مقداری پول میدهد که نظام ستم و تبعیض خود را ادامه دهند. چنین رفتاری فقط مخصوص بردهها است. برای این گروه شعار و ارزشهای دینی و ملیای که از آن دم میزنند، فقط در حد لفاظی و بازی با کلمات است و کدام ارزشی را آنان در آن مضمر نمیدانند.
چرایی خشمگین شدن ایرانیها و پاکستانیها از رفتارهای طالبان
به نظر میرسد که پاسخ این پرسش، در بالا ارایه شده باشد. اگر درک و شناخت عمیقی از طالبان وجود داشته باشد، از رفتارهای ضد ارزشی آنان در مجامع دیپلماتیک کسی متعجب و خشمگین نمیشود. آیا کسی بالای کودکی که در بین مجلس رفتار خلاف انتظار انجام میدهد، عصابی میشود؟ نخیر! میگویند که کودک است و بچه است. طالبان از نظر سیاسی و دیپلماتیک صغیر دانسته میشوند. بخشی از علتهای رفتارهای نامتعارف شان، از نادنی و صغارت است.
اصولا پاکستانی و ایرانیها باید بیشترین شناخت را از طالبان داشته باشند. پاکستانیها که بانی و حامی درجه طالبان دانسته میشوند و طالبان در دامان آنان پرورش و برای ویرانگری به افغانستان فرستاده شدند. پاکستانیها باید در فهرست نخست کسانی باشند که رفتار آنچنانی مقام های طالبان را درک کنند و آن را به حساب نادانی شان بگذارند.
خشمگین شدن پاکستانیها و ایرانیها از بینزاکتیهای طالبان به دو موضوع قابل بررسی ارجاع میدهد.
موضوع اول این است که ممکن بین مقامهای این دو کشور در رابطه با طالبان وشناخت این گروه و نحوه مواجه با این گروه اتفاق نظر وجود ندارد. بخشی از مقامهای ایرانی و پاکستانی به هر دلیلی با طالبان روابط دارند و از این گروه حمایت میکنند اما بخشهای دیگری از دولت های این دو کشور در خلا اطلاعاتی در باره طالبان قرار دارند و شناختی از این گروه ندارند. این ها همان هایی اند که از رفتار طالبان متعجب می شوند و به آن واکنش نشان میدهند.
موضوع دومی، اما این است که استراتیژیستهای ایرانی و پاکستانی که طالبان را همچون وسیلهای برای تحقق برخی از اهداف استراتیژیک خود در نظر میگیرند، در نگاه ابرازی به این گروه دچار افراط و جزماندیشی شده اند. آنان تصور میکنند که طالبان یک ربات است که هر سو خواستیم حرکت میکند و از خود هیچ حرکت خلاف انتظار انجام نخواهد داد. این نوع نگاه به یک گروه به هرحال متشکل از آدم ها، نادرست است. درست است که بخشی از طالبان از وابستگی خود به ایران وپاکستان آگاه اند و کوشش میکنند که رضایت نسبی دولت های این دو کشور را حفظ کنند اما بدون شک در میان طالبان کسانی هستند که پروای روابط دیپلماتیک با کشور ها را ندارند و آنان براساس باورها و برداشت های خود از مسایل عمل میکنند. این بدان معناست که یک گروه انسانی را نمیتوان صد در صد در خدمت اهداف متوقعه خود قرار داد. پاکستانیها اکنون تا حدودی این نکته را درک کرده اند که چنان نگاهی به طالبان اشتباه بوده است. امروزه طالبان با پاکستان معضلات لاینحل زیادی دارند که در حال چاق شدن است. این نکته به این معناست که از بردگان نباید انتظار تشخص و توقیر داشت.
چرایی روابط گسترده دیپلماتیک پاکستان و ایران با طالبان
ایران و پاکستان دو کشوری در منطقه هستند که طالبان بیشترین روابط دیپلماتیک را با آنان دارند. یک دلیل این امر به همان اشتراکات فرهنگ و جغرافایی و دینی و… است. در هر یک از کشورهای ایران و پاکستان حدود ۵ میلیون مهاجر افغانستان حضور دارند که رسیدگی به امور آنان نیازمند داشتن روابط دیپلماتیک با کسانی است که حکومت را در کابل در اختیار دارند. حالا فرقی نمیکند که حاکمان کابل از نظر ارزشی چگونه کسانی هستند. مهم این است که اداره دولت را بدست دارند و باید با آنان به نحوی رابطه داشت تا مشکلات روزمره حل شود.
اما دو نکته دیگر هم است. یک نکته این است ک حلقاتی در ایران و پاکستان در درون دولت ها هستند که نگاه شان به روابط با طالبان نگاهی نیست که در بالا اشاره رفت. این حلقات نگاه ایدیولوژیک به طالبان دارند و دنبال تعمیق روابط با این گروه هستند. آنان دنبال این هستند که روابط درازمدتی با طالبان درست کنند. بنابراین بخشی از گستردگی روابط به این عامل هم بستگی دارد. البته مخالفان طالبان در درون دولت های پاکستان و ایران وظیفه دارند که موافقان طالبان را قناعت بدهند، تا نگاه خوش بینانه به طالبان را تغییر بدهند. نکته دومی این است که طالبان از این نکته آگاه هستند که کشورهای منطقه با آنان یک نوع سازش مقطعی در راستای تامین اهداف تاکتیکی دارند و به همین دلیل طالبان نیز بالمقابل رفتارهای ضد ارزشی انجام میدهند. این نوعی واکنش می تواند تلقی شود. یعنی وقتی شما به ما احترام عمیق قایل نیستید، ما چرا به اصول و ارزش های شما پایبند باشیم؟ این به نحوی فراخوان طالبان به برسمیت شناسی این گروه است. طالبان وانمود میکنند که اگر برسمیت شناخته شویم، رفتار خود را درست میکنیم. اما این یک نوع اغفال است. طالبان در طول دو سال مذاکره با امریکایی ها وانمود کردند که اصلاح شده اند و یا اصلاح می شوند، اما حالا ثابت شده که جهانیان را فریفتند.
اما واقعیت این است که روابط با طالبان از هر نوع و با هرنوع نگاهی که باشد نادرست است. با گروهی که یک کشور را به شکنجهگاه شهروندان آن مبدل کرده است و همه روزه سازمان های بین المللی از گسترش نقض حقوق بشر در زیر سلطه آن سخن میگویند، تحت هیچ عنوانی نباید رابط برقرار کرد. از نظر عرف و اصول دیپلماتیک امتیازدهی به طالبان و دادن سفارت و کنسلگری ها به آن، نادرست است و نقص اصول بین المللی دانسته می شود. وقتی کشورهای ایران و پاکستان در امتیازدهی و باج دهی به طالبان عرف و اصول روابط بینالمللی را رعایت نمیکنند، اصولا نباید از طالبان به خاطر آنچه نقض اصول دپیلماتیک خوانده میشود، شکوه و گلایه کنند. طالبان یک نوع مواد منفجره است. این مواد میتواند گاهی در جایی منفجر شود که صاحبش را نابود کند.
همه دنیا میداند که بستن درب مکاتب/مدارس بر روی دختران بالاتر از صنف/کلاس ششم در هیچ دین و فرهنگ نیست اما در این مورد برخورد جهان بی تفاوتی بوده است. حتا وقتی دیگر کشورها عملکرد ضد بشری طالبان را محکوم میکنند، ایران و پاکستان و برخی از کشورهای دیگر منطقه خاموشی اختیار میکنند و مخالفت میکنند با محکومیت طالبان. از این همه، طالبان نتیجه گرفته که هرچه میتواند انجام دهد و هیچ اصل و قاعده التزامآوری نیست که بتواند رفتار آنان را مهار کند.
در سه سال اخیر، بارها طالبان در ولایتهای مختلف صدها وسایل موسیقی را آتش زدند و آوازخوانان را شکنجه کردند. مردم را به جرم شنیدن موسیقی زندانی و لت و کوب کردند. این قاعده و قانون طالبان است. در برابر این رفتارها هیچ کشوری اعتراض نکرد. جهان با رفتارش به طالبان این پیام را رسانیده است که شهروندان افغانستان انسان نیستند و میتوانید با آنان هرگونه که خواستید رفتار کنید. با این حال، چه جای تعجب دارد که طالبان بخاطر اعتراض به موجودیت موسیقی در سرود ملی ایران و پاکستان، به پا نخیزند؟ طالبانی که مردمش را بخاطر موسیقی میکشد، برای موسیقی ایران و پاکستان دست به سینه به پا خیزد؟
نویسنده: بهرام بهین
