خبرگزاری پورانا نوشتههای برتر پیرامون مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و…را از صفحات اجتماعی گزینش و در بخش “نظرها” به نشر میرساند. مسوولیت نوشتهها بدوش نویسندگان است.
………………………………………………………………
۱- امانالله خان وقتی پادشاه شد، تمثیل دولت- ملت در سرزمین ما به تقلید از دیگران رواج یافت. او و تئوریسن حکومتش محمود طرزی این فرصت را داشتند که واقعا دولت- ملت بسازند و از گروههای پراکنده، افسانهٔ ملت واحد شکل بدهند. اما او بجایی دولت- ملت، قوم- دولت ساخت و خشت کجی بنیاد نهاد که تا امروز، محور و مادر تمام بحرانها بوده است.
۲- امانالله خان در اتکاء به «افغانیت» در مسیری قدم گذاشت که از سوی جامعه به شمول اقوام خودش، نابودی «اسلامیت» تلقی شد. در آن مرحله، اسلامیت مهمتر از افغانیت بود، لذا امانالله خان تحمل نشد. حبیبالله خان کلکانی، در چنین شرایطی، به علت نزدیکی به کابل، پادشاه شد. او تنها قیامگر نبود، یکی از قیامگران متعدد بود.
۳- چند ماهی از پادشاهی کلکانی نگذشته بود که قومیت در برابر او، واکنش نشان داد. نادرخان در رأس داعیهٔ قومی وارد افغانستان شد و با نیروی قومی، کسی را که بیگانه و غاصب سلطنت میخواند، گرفت و اعدام کرد. حبیبالله کلکانی، هیچ پشتوانهٔ سیاسی و سازمان یافته نداشت. مردم شمالی که همشهرهای او بودند، تا حدودی مقاومت کردند، اما نه تجربهٔ سیاسی داشتند، نه ارتباط خارجی و نه سازمان داخلی. فرو پاشیدند و به شدت سرکوب شدند تا دوباره سر بالا نکنند.
۴- نادرخان با درسی که از تجربهٔ امانالله گرفته بود، شعار افغانیت و اسلامیت را در هم آمیخت. بعد از او نیز برادرانش محمد هاشم و شاه محمود، همین راه را ادامه دادند و تا سقوط جمهوری داودخان، افغانیت، محور اصلی سیاست دولت بود.
۵- حزب دموکراتیک خلق، در ابتدا و در شعار، داعیهٔ سوسیالیسم جهانی داشت، اما دیری نپایید که عنصر قومیت، خود را در سیاست درون حزب، نشان داد و سرانجام اختلافات قومی و نقش جنرال دوستم و بابه جان و عظیمی پیوندهای قومی آنها بود که میخ آخر را بر تابوت حزب کوبید. کارمل که حتا تخلص خود را نیز به زبان پشتو ساخته بود، راهی به دهی نبرد و خودش نیز قربانی قومیت شد. سلطان علی کشتمند نیز، در اروپا حالا به عنوان یک هزاره و مویسفید قوم، به مجالس هزارگی اشتراک میکند.
۶- دوران مجاهدین که دیگر اختلاف قومی نبود، جنگ آشکار قومی بود. مجاهدین همه مجاهد بودند. ایدئولوژی واحد داشتند. تنها دلیل جنگشان قومیت بود.
۷- شورش تالبان اول، علیه حکومت استاد ربانی نیز یک شورش قومی بود. هم استاد ربانی حکومت اسلامی میخواست هم ملاعمر. فرق شان فقط در قومیت بود. مقاومتی هم که علیه تالبان شکل گرفت، مقاومت قومی و «عملیات برای ادبیات» بود.
۸- وقتی جامعه جهانی و کرزی وارد افغانستان شدند، داکتر عبدالله و قانونی و خلیلی و جنرال دوستم وغیره نیز، در همان خیال خامی افتادند که کارمل و کشتمند افتاده بود. خودم هم شخصا با دست خود، دو بار به کرزی رأی دادم.
امروز بعد از ۲۲ سال هم جنرال دوستم فهمیده که داستان چه بود، هم محقق، هم قانونی و هم دیگران.
اگرچه سیاست در اوایل جمهوریت نیز همچنان قومی بود و رییس جمهور، کی باشد و معاونانش از کدام قوم باشد، بحث اصلی بود.
۹- به باور من، علت اصلی فروپاشی جمهوریت، نیز عنصر قومیت بود. غنی اداره را به حدی قومی ساخته بود که چیزی به اسم دولت و ادارهٔ واحد وجود نداشت. جمهوریت به دلایل قومی، از درون نابود شده بود. هرکس آجندای قومی خود را داشت. جنرال دوستم و عطامحمد نور و اسماعیل خان مثلا، بیشتر از تالب، از دولت هراس داشتند و هراسشان واقعی بود.
اگر قومیت، جمهوریت را از درون متلاشی نکرده بود، حداقل اگر نه چهارسالِ داکتر نجیب، چهار ماه خو میتوانست دوام کند.
۱۰- امروزه که نیاز به گفتن ندارد که شما با یک نظام تک قومی مواجه هستید که مبنای اصلی آن عنصر قومیت است.
۱۱- از آنچه گفتیم، نتیجه میگیریم که ما سدسال است به گِرد بحران و به گِرد قومیت میچرخیم. قومیت توهم و تخیل است. قومگرایی غلط است و قومگرایی زشت است. قومگرایی اگر به نتیجه میرسید، در این سد سال رسیده بود. با وجود این، قومگرایی به عنوان یک بیماری و به عنوان یک واقعیت، در میان ما وجود دارد.
حالا که وضعیت چنین است، چه باید کرد؟
سوال اصلی، برای فعلا همین است. روی این مسأله میتوان بحث کرد.
نویسنده: نبی ساقی، پژوهشگر
برگرفته شده: از صفحه فیسبوک نبی ساقی