در رد مفروضات حفیظ منصور در باره حمله نظامی پاکستان
نویسنده: رستم روشنگر
حفیظ منصور یکی از اعضای ارشد جبهه مقاومت ملی، اخیرا در یادداشتی پیرامون احتمال حمله نظامی پاکستان بر طالبان، نوشت:«پاکستان نباید به افغانستان/خراسان حمله کند. در صورت حمله پاکستان زیان سنگینی خواهد دید.» این یاداشت کوتاه آقای منصور با انتقادهای گسترده مواجه شد. سپس آقای منصور در یادداشتی دیگر درپاسخ به منتقدان دلایل خود را توضیح داد.
در این مقال به چند و چند دلایل یا در واقع مفروضات آقای منصور میپردازیم. پرداختن به این موضوع از آن جهت حایز اهمیت است که در حال حاضر با توجه به تغییر رویکرد و سیاست پاکستان در قبال مسایل افغانستان، سوال چگونگی موضعگیری یا جهتگیری جبهه مقاومت ملی برجستگی و اهمیت خاصی پیدا کرده است. پاکستانیها در چند ماه اخیر پیوسته از جبهه مقاومت ملی به رهبری احمد مسعود دعوت به همکاری کردهاند. دعوتی که به نظر میرسد تا کنون از جانب جبهه پاسخ روشن دریافت نکرده است. ابهام در این زمینه طرفداران جبهه مقاومت را نیز دچار ابهام و سردرگمی کرده است. هرچند منابع در جبهه مقاومت میگویند که حفیظ منصور نقش چندانی در تصمیمگیریهای جبهه ندارد و اظهارات رسانهای او بازتاب روند تصمیمگیری در این جبهه نیست اما با توجه به اینکه آقای منصور اغلب طوری اظهار نظر میکند که انگار نماینده و سخنگوی جبهه مقاومت است، بررسی اظهارات خالی از اهمیت نیست.
عنوان یادداشت دومی یا در واقع دفاعیه آقای منصور از موضع اعلام شده قبلیاش، چنین است:«پاکستان راههای موثری برای مهارطالبان دارد، اما اراده ندارد.» منصور در این یادداشت ۱۰ دلیل را فهرست میکند تا نشان دهد که پاکستان ارادهای برای مهار طالبان ندارد.
در زیر به گونه موردی هر یک از دلایل آقای منصور را مورد واکاوی قرار میدهیم.
دلیل اول:«حمله مستقیم پاکستان بالای تحریک طالبان، موجب فشردهگی صفوف داخلی آنها میشود.»
این یک فرضیه مرسوم است که فشار خارجی بر یک نیرو موجب فشردگی آن میگردد. این فرضیه از علوم طبیعی میآید اما در علوم اجتماعی در هر مورد صدق نمیکند. میدانیم که فرضیات و نظریات علوم طبیعی به صورت صد در صدی در علوم اجتماعی قابلیت انطباق ندارند. اما حتا در علوم طبیعی نیز فرضیه«فشرده شدن در نتیجه فشار خارجی» از یک مورد تامورد دیگر متفاوت است. مثلا در مورد آب این فرضیه صدق نمیکند. آب در نتیجه فشار سردی هوا منجمد میشود اما در نتیجه فشار آتش رقیقتر شده و به بخار تبدیل میشود. هرگاه بخواهیم فرضیه«فشرده شدن در نتیجه فشار خارجی» را در مسایل اجتماعی-سیاسی در نظر بگیریم باید ببینیم که نیروی تحت فشار را با چه مادهای در طبیعت مشابه در نظر میگیرم. همچنان نوعیت و جنس فشار را هم باید در نظر بگیرم. حالا در مورد طالبان و پاکستان، در صورتی میتوانیم فرضیه فوق را منطبق بدانیم که فشار پاکستان را سردی هوا در نظر بگیریم و طالبان را آب. در این صورت است که میتوان گفت فشار پاکستان صفوف طالبان را فشرده میکند. اما اگر بتوان پاکستان را آتش در نظر گرفت، در آن صورت فشار پاکستان طالبان را به بخار تبدیل کرده و باد هوا میکند. یعنی اینجا ما دو گزینه داریم. من میتوانم فشار پاکستان را آتش در نظر بگیریم. آقای منصور آن را سردی هوا در نظر گرفته است.
اما جدا از بحثهای عمقی، میتوان گفت که فشار پاکستان بر طالبان میتواند به تجزیه طالبان منجر شود. یک دلیل این امر این است که پاکستان در بین طالبان نفوذ گسترده دارد و ایجاد انشعاب در میان طالبان میتواند بخشی از فشار پاکستان بر این گروه باشد. دلیل دوم این است که بخشی از طالبان میداند که تقابل نظامی با پاکستان مقدور و به سود نیست و در نتیجه وقتی عزم پاکستان برای سرنگونی طالبان جزم شود، احتمال اینکه بخشی از طالبان تمایل واگرایانه با طالبان در جهت همسویی با پاکستان نشان دهند بعید نیست. دلیل سوم این است که اگر پاکستان بخواهد یک حمله نظامی برق آسا انجام دهد، برای طالبان فرصتی برای فشرده سازی صفوف باقی نخواهد ماند. یک حمله انفجاری شدید میتواند ساختاز متزلزل طالبان را فرو بپاشاند. طالبان یک نظام فکری-عقیدتی منسجم و نهادینه شده ندارد که قادر به ایجاد یک مرکز ثقل شود و در شرایط فشار خارجی عناصر مرکز گریز را به سوی مرکز سوق دهد. از هر زاویه نگاه کنید، طالبان به مراتب ضعیفتر از آن چیزی است که بتواند در برابر یک فشار نیرومند و هدفمند خارجی ایستادگی کند. کما اینکه پاکستان خالق و مخترع طالبان است و از تمام نقاط ضعف و قوت این گروه به خوبی آگاه است.
دلیل دوم:«حمله مستقیم پاکستان بالای تحریک طالبان،از رهگذر روانی عامه مردم را به جانبداری از تحریک طالبان سوق میدهد.»
در اینجا نیز میتوان گفت که مفروضات آقای منصور قابلیت اثباتپذیری ندارد. جانبداری مردم از رژیم حاکم در حالت تهاجم نظامی خارجی در صورتی اتفاق میافتد که رژیم حاکم به صورت نسبی رضایت مردم را داشته باشد و از نظر مشروعیتی دستکم یک مشروعیت نیم بند سیاسی و مردمی برای رژیم حاکم وجود داشته باشد. در باره طالبان این امر صدق نمیکند. واقعیتهای عینی چیزی دیگری میگویند. واقعیت این است که مردم افغانستان به شدت و با درجه بسیار بالای در حد انفجار از رژیم طالبان منزجرند. مردم توان ایستادن در مقابل رژیم حاکم را ندارند. با توجه به این امر، مردم منتظرند تا یک نیروی خارجی علیه طالبان اقدام کند که مردم آن را همراهی کنند. به احتمال زیاد وقتی آقای منصور فرض میکند که حمله پاکستان مردم را در کنار طالبان قرار میدهد، گوشه چشمی به تجریه ایران در جنگ ۱۲ روزه با اسراییل دارد. اما طوری که گفته شد، در ایران رژیم حاکم یک مشروعیت نسبی دارد و مثل طالبان آنجا یک رژیم صد در صد نامشروع و اجباری حاکم نیست.
دلیل سوم:«حمله مستقیم پاکستان بالای تحریک طالبان انگیزه مبارزاتی را در درون جبهه مقاومت ملی تضعیف میدارد، زیرا در صورت مشاهده مداخله کشور بیرونی، انگیزه برای جنگ داخلی کاهش می یابد.»
در این قسمت آقای منصور به صورت ضمنی این موضوع آشکار میسازد که نیروهای جبهه مقاومت ملی دیدگاه روشنی از جنگ و مبارزه با طالبان ندارند و دیدگاههای سیاسی شان پر از ابهام در مورد ماموریتهای مبارزاتی، مسایل ملی و شناخت طالبان است. البته تا جایی که نگارنده از نیروهای جبهه مقاومت ملی شناخت دارد، چنین نیست که آقای منصور تصور میکند. در میان نیروهای جبهه مقاومت ملی افراد زیادی هستند که مبارزه با طالبان را آگاهانه انتخاب کرده و تحت تاثیر شرایط خاصی دست از مبارزه با این گروه بر نمیدارند. اما هرگاه کسانی در جبهه باشند که مثل آقای منصور فکر میکنند، این باید یک ضعف در ساختار مقاومت در نظر گرفته شود و برای برطرف سازی آن کار شود. این ضعف مربوط میشود به کسانی که در جبهه مقاومت مسوولیت امور فکری، عقیدتی و فرهنگی را دارند. اینها باید از نظر فکری طوری اعضای جبهه را تربیت کنند که عزم شان تحت هیچ شرایطی در برابر طالبان متزلزل نشود. اینکه به محض حمله پاکستان علیه طالبان شما منحیث یک عضو جبهه مقاومت در مبارزه تا علیه طالبان متزلزل شوید، واضحاً نشان میدهد که شما شناخت عمیقی از دشمن ندارید و مبارزه تان آگاهانه و دارای عزم قاطع نیست. نکته دیگری که به احتمال آقای منصور آن را مورد غفلت قرار داده این است که در سال ۲۰۰۱ میلادی وقتی امریکا(کشور بیرونی) بالای طالبان لشکرکشی کرد و عزم سرنگونی رژیم آنان را کرد، نیروهای جبهه مقاومت نه تنها بیانگیزه نشدند، بلکه اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردند و از نظر روحی آماده گرفتن کابل شدند. نگارنده در آن زمان یک عضو کوچک جبهه مقاومت ملی بود. در این قسمت همچنان آقای منصور، ناخواسته جنگ جبهه مقاومت با طالبان را جنگ داخلی خوانده که بازهم نشانه عدم دقت در کاربرد مفاهیم است. مطمیناً که رهبری جبهه مقاومت جنگ با طالبان را جنگ داخلی نمیداند. طبق تعریف رهبری جبهه مقاومت، جنگ با طالبان جنگ مردم با یک گروه تروریستی و متجاوز و اشغالگر است که قدرت دولتی را با میله تفنگ و با کشتن بیگناهان غصب کرده است و باید ملت برای اعاده حیثیت و قانونیت و ارزشهای مردمی با آن بجنگد. این تعریف دقیق و مورد تایید است. اگر بپذیریم که جنگ با طالبان جنگ داخلی است، مشروعیت جنگ خود را زیر سوال بردهایم و طالبان را مشروعیت دادهایم.
دلیل چهارم:«حمله مستقیم پاکستان بالای تحریک طالبان باعث افزایش کمکهای هند به طالبان می شود و دستهای اسرائیل را در افغانستان / خراسان دراز تر می سازد.»
در اینجا نمیتوان گفت که پیشبینی منصور محقق نخواهد شد. اما سوال این است که اگر محقق شد، چه اتفاق میافتد و زیان آن به نیروهای ضد طالبان در چیست؟ در واقع نیروهای ضد طالبان و اعضای جبهه مقاومت، هدف شان نابودی طالبان است. وقتی هدف نابودی طالبان است، چرا باید از عوامل مشدده جنگ ترسید و برحذر داشت؟ اگر هند به طالبان در مقابل پاکستان کمک کند، این امر عزم پاکستان را برای نابودی طالبان جزمتر میکند. این چیزی است که یک نیروی ضد طالب باید از آن استقبال کند.
دلیل پنجم:«بار و بساط تحریک طالبان با راه اندازی حملات هوایی محض برچیده نمیشود لذا آنکشور ناگزیر است تا دست به حمله زمینی بزند، نیروی زمینی پاکستان در اراضی پیچیده افغانستان/ خراسان آنگونه که اتحاد شوروی زمینگیر شد و امریکا به زانو در آمد بود، نابود می شود.»
در این قسمت آقای منصور چند موضوع مختلف را کنار هم قرار میدهد که هر کدام باب بحث جداگانه و دامنهدار است. اول این فرضیه نادرست است که گویا بار و بساط طالبان در حملات هوایی پاکستان برچیده نمیشود. در اینجا آقای منصور حملات هوایی پاکستان را محدود و مقطعی و فاصله دار فرض کرده است. لابد به این نکته توجه نکرده که اگر پاکستان یک عملیات گسترده نظامی هوایی را در دستور کار قرار دهد، طالبان با چه توان و توشهای در برابر آن میایستند؟ اینجا در واقع آقای منصور پاکستان و طالبان را از نظر توان نظامی مساوی فرض کرده است. این درست نیست. احتمالا اگر پاکستان عزم سرنگونی طالبان را نماید، حملات بنیادبراندازی را راهاندازی خواهد کرد. این در توان پاکستان به عنوان یک کشور اتمی و دارای یک ارتش نیرومند است. نکته دیگر در این قسمت، مقایسه نابجای به زانو در آمدن شوروی و امریکا در افغانستان است. موضع رسمی جبهه مقاومت بر تفکیک گذاری میان حضور نظامی امریکا در افغانستان و اشغال افغانستان توسط شورویها است. این تفکیک کردن درست و منطقی است و مورد تایید همه جریانهای سیاسی و نظامی غیر طالبانی است. تنها طالبان هستند که این تفکیک را از میان بر میدارند و مدعی میشوندکه امریکا را به زانو در آوردند. داستان معامله طالبان و امریکا در دوحه به همه روشن است. دست دراز طالبان بسوی امریکا در پنج سال اخیر واضح نشان میدهد که طالبان هنوز خود را اجیر و نوکر امریکا فرض میکند. دستکم در میان جریانهای ضد طالبان این نظر پذیرفته شده است که طالبان یک نیروی نیابتی امریکایی است. جدا از این موضوع، به زانو در آمدن امریکا در افغانستان قابل تایید هیچ اهل تحقیقی نیست. خود آقای منصور بارها در این مورد سخن گفته که طالبان در نتیجه یک توطیه سیاسی به قدرت رسیدند. کمک خلیلزاد امریکایی، کمک کرزی و غنی و عناصر طالبگرای جمهوریتی و ده ها موضوع پیچیده دیگر باعث شد که طالبان به قدرت برگردند. با این حال گر شما معتقد باشید که امریکا را طالبان از پا درآوردند، ضمن اینکه مشروعیت طالبان را تایید میکند و جنگ بیست شان را مهر تایید میزنید، اراده و عقیده خود در مبارزه با این گروه را نیز زیر سوال میبرید. البته بماند این سوال که اگر شما(جناب منصور) پاکستان را بیگانه و متجاوز فرض میکنید، اصولاً نباید نگران نابودی نیروهای پاکستانی و دچار شدن آنان به سرنوشت شوروی و امریکا باشید. اینکه پارادوکس دیگری شکل میگیرد که شاید آقای منصور متوجه آن نیست. یک طرف نگران نابودی نیروهای پاکستان هستید و یک طرف آن را متجاور میدانید. البته مقایسه پاکستان با امریکا و شوروی از جهات بسیار دیگری نیز نادرست است. پاکستان یک کشور مسلمان و یک کشور همسایه است.
دلیل ششم:«از نظر سیاسی و فرهنگی در صورت حمله مستقیم پاکستان جبهه مقاومت ملی بیش از دو راه ندارد: یا با پاکستان همدست شود و علیه تحریک طالبان بجنگد و یا تماشاچی باقی بماند، هر دو حالت برای جبهه مقاومت ملی پیامدهای ناگواری دارد و برای سالهای سال اثرات آن باقی میماند.»
در این بخش حفیظ منصور در واقع نبود یک دیدگاه واضح در جبهه مقاومت را بازتاب میدهد. وقتی یک جریان نظامی-سیاسی صاحب دیدگاه روشن در باره دشمن و مسایل مهم کشور داشته باشد، در این دو راهیای که آقای منصور از آن سخن میگوید قرار نمیگیرد. شما وقتی عزم جنگ با یک رژیم تروریستی و سرکوبگر را دارید، باید از هر فرصتی برای نابودی آن استفاده کنید. این یک منطق بسیار ساده و صریح است. سوال این است که اگر جبهه مقاومت با پاکستان در سرکوب طالبان همدستی کند، چه پیامد ناگوار برای این جبهه رقم زده خواهد شد؟ این چیزی است که باید آقای منصور در مورد آن وضاحت دهد. نگارنده کدام پیامد ناگوار را نمیتواند در این مورد خاص شناسایی کند. احتمالاً آقای منصور اشاره به این دارد که همدستی با پاکستان باعث بدنامی است. این ذهنیت در میان بخشی از مردم افغانستان به ویژه در میان مقاومتگران و تاجیکان وجود دارد که پاکستان دشمن آشتی ناپذیر است و نباید با آن همدستی کرد. اما این یک ذهنیت است. ذهنیت ها را میتوان تغییر داد. دشمنی با پاکستان از جانب حلقات مشخصی در افغانستان دامن زده شده است. ادعای ارضی علیه پاکستان که تمامیت ارضی این کشور را به خطر مواجه کرده از جانب حلقات قومگرا و پشتونیست در گذشته مطرح شده است. در مقابل پاکستان به اقداماتی برای تضعیف حاکمیتهای سیاسی متوسل شده است که ذهنیت منفی علیه این کشور در اذهان مردم افغانستان شکل گرفته است. اما براساس یک دید استراتیژیک و آینده نگرانه میتوان آینده متفاوتی با پاکستان ساخت. میتوان به خصومتها پایان گذاشت. این یک دید بسیار عامیانه است که شما از ترس فلان ذهنیت، فرصتهای مهم و استراتژیک بدست آمده را بسوزانید و خود را در انزوا قرار دهید. سیاست پهنه تغییر و دگرگونی و تحول است. باید تحول آفرینی کرد و تاریخ را از سر نوشت نه اینکه خود را به دست سرنوشت نوشته شده توسط دیگران سپرد. در یک کلام، همکاری با پاکستان نیازمند عبور از یک گذشته پر از خصومت و بیاعتمادی است. جبهه مقاومت یا از این گذشته عبور میکند یا در آن گیر میکند. اعتقاد نگارنده این است که گیر کردن در گذشته به مراتب زیانبارتر از پیامدهای منفی احتمالی همکاری با پاکستان است.
دلیل هفتم:«در صورت موفقیت پاکستان (فرضی) آن کشور تشویق می شود، تا مداخلات خود را در کشور ما ادامه دهد.»
در این بخش آقای منصور بیشتر دچار تشکیک شده و به گمان متوسل میشود. پاکستان در پنجاه سال اخیر پیوسته در افغانستان مداخله کرده و تحولات سیاسی کشور ما را رقم زده است. پیروزی و شکست این کشور در جنگ احتمالی با طالبان در نفس مداخله تغییر نمیآورد. آنچه مهم این است که پاکستان اکنون ناچار به مداخله در افغانستان است. نیروهای سیاسی و نظامی افغانستان دو راه در پیش ندارند. یا با پاکستان همکاری میکنند تا طالبان نابود شوند و نظم جدیدی در کشور شکل بگیرد یا جانب طالبان را میگیرند. راه سومی به نیروهای سیاسی ونظامی مسوول وجود ندارد.
دلیل هشتم:«در صورت ناکامی پاکستان(فرضی) آنکشور چند پارچه شده، تجزیه آن کلمنطقه را متاثر میسازد و آسیبهای عمیقی بر افغاستان/خراسان وارد می دارد.»
روشن است که آقای منصور، در اینجا یک احتمال بسیار ضعیف را مطرح کرده است. اگر پاکستان اراده داشته باشد، پیروزی آن در جنگ با طالبان قطعی است. اما فرض اینکه با شکست احتمال پاکستان در برابر طالبان، پاکستان تجزیه میشود، یک پیشبینی است. این پیشبینی را نمیتوان رد یا تایید کرد. اما آسیبهایی که از این رهگذر متوجه افغانستان/خراسان دانسته شده، مشخص نشده تا در مورد آن سخن گفته شود. شاید آقای منصور به این نکته ملتفت نیستند که خیلی از نیروهای سیاسی و اجتماعی در حوزه سیاسیای که آقای منصور نیز منسوب به آن است، به این باوراند که حفظ افغانستان با ساختار سیاسی و تفکر قبیلهای حاکم بر آن به بنبست رسیده است. خیلی از این جریانها تجزیه را یک راه حل میدانند.
دلیل نهم:«در صورت همدستی جبهه مقاومت ملی با پاکستان و برچیده شدن سیطره تحریک طالبان آن پیروزی چه لذتی دارد. سعدی در این مورد قصه را کوتاه ساخته است و میگوید: رفتن به پای مردم بیگانه در بهشت-حقا که عقوبت دوزخ برابر است.»
در اینجا حفیظ منصور یک اوجگیری عارفانه و به شدت غیرسیاسی دارد. او خود را در جایگاهی قرار میدهد که قدرتمندتر از پاکستان است و میتواند اگر اراده کند، به تنهایی طالبان را شکست دهد. از این جایگاه برای او شایسته نیست که لذت و افتخار شکست طالبان را با کسی شریک کند. این اظهار نظر غیرسیاسی و خلاف واقعیتهای میدانی است. جبهه مقاومت ملی که آقای منصور یک عضو آن است در حدود پنج سال اخیر نتوانسته تهدید قابل ملاحظهای علیه طالبان ایجاد کند. معلوم نیست که اعتماد به نفس آقای منصور از کجا میآید. البته به یک شخص مبارز خوب است که اعتماد به نفس بلند داشته باشد. اما این یک مبارزه ورزشی نیست که شما در آن دنبال لذت جویی و افتخار باشد. شما یک قهرمان بوکس نیستید که به تماشاچیان مسابقه اعلام کنید که حریف را به تنهایی شکست میدهید و براساس آن لذت پیروزی را طوری محاسبه کنید که فقط خالص به شما تعلق داشته باشد. از حاکمیت رژیم طلبان چهل میلیون انسان رنج گرسنگی و شکنجه و آوارگی و تحقیر را میکشد. یک روز از عمر طالبان کوتاه شود، به معنای کوتاه شدن عمر رنج یک ملت است. اما شما میخواهید ملت به رنج کشیدن ادامه دهد تا لذت پیروزی شما در شکست طالبان تقسیم نشود! این چقدر میتواند مسوولانه و سیاسی و واقعی باشد؟ آیا آقای منصور فکر نمیکند که این حرفش شبیه حرف گلبدین حکمیتار است که پیش از سقوط حکومت کمونیستی حاضر به مصالحه با دولت کمونیستی و انتقال مسالمتآمیز قدرت نبود و میگفت که میخواهد«فاتحانه» وارد کابل شود؟ نگارنده شباهت کامل میان این دو گفته میبیند. اگر بحث آموختن از تجربه باشد، آن خود خواهی حکمتیار رنج بزرگی را بر ملت تحمیل کرد و چهار سال جهاد و مبارزه را در مسیر شکست وفروپاشی وبدنام تاریخی قرار داد.
دلیل دهم:«صف آرائی طالبان دربرابر پاکستان بدون چراغ سبز امریکا نیست، از این رو درصورت حمله مستقیم پاکستان مساعدتهای امریکا به طالبان بیشتر میشود. پاکستان به این نکته واقف است، به همین دلیل تلاش دارد تانظر مساعد امریکارا جلب بدارد.»
در اینجا آقای منصور کفایت و درایت و درک مقامهای پاکستان و رابطه دیرینه پاکستان و امریکا را در نظر نمیگیرد. از نظر استراتیژیک پاکستان برای امریکا حایز اهمیت زیاد است. امریکاییها بدون همکاری پاکستان نمیتوانند در افغانستان و آسیای مرکزی و حتا چین و هند و تا جنوب و حتا خاورمیانه و ایران سیاستهای موثری را اجرا کنند. حتا عربستان سعودی که خود را یک قدرت منطقهای میداند، با پاکستان پیمان راهبردی نظامی امضا میکند تا بتواند در مقابل تهدیدهای اسراییل از خود محافظت کند. این گوشهای از توان بازدارنگی پاکستان است. پاکستانیها با اثبات برتری توانایی نظامی خود در جنگ مختصر امسال با هند، توانستهاند توجه بیشتری را در واشنگتن ودر میان تیم جنگجوی ترامپ جلب نموده و حتا تحسین آنان را برانگیزند. امریکاییها بارها واضح ساختهاند که از افغانستان میتوانند بگذرند اما از پاکستان نمیتوانند بگذرند. بنابراین، اینگونه نیست که امریکا طالبان را علیه پاکستان حمایت کند و این حمایت تا آنجا ادامه یابد که در صورت جنگ طالبان و پاکستان، امریکا جانب طالبان را بگیرد و پاکستان را ازپشت به خنجر بزند. سفرهای پیهم مقامهای پاکستانی به امریکا در چند ماه اخیر(به ویژه بعد از جنگ ایران و اسراییل) نشان میدهد که اسلامآباد وواشنگتن در صدد ترمیم روابط خود هستند و حتا میخواهند این روابط را بهتر و مستحکم تر از روابط این دو کشور در دوره جنگ سرد بسازند. باری هیلاری کلینتون وزیر خارجه امریکا گفت که امریکا اشتباه کرد که پس از شکست روسها در افغانستان، همکاری با پاکستان را متوقف کرد. او پیشنهاد کرد که باید این رابطه دوباره با قدرت احیا شود. امریکا در همین مسیر قرار دارد. عربستان نیز بخشی از این همکاری و ایتلاف است. درست است که خلیلزاد و برخی از لابیان پشتونیست طالبان در امریکا در صدد هستند تا طالبان را در مقابل تهدیدهای پاکستان محافظت کنند اما سیاست رسمی واشتنگتن تحکیم روابط با پاکستان است. امریکاییها به هیچ عنوان در جهت از دست دادن همکاری پاکستان گام بر نمیدارند. در نهایت خلیلزاد و همکاران او تلاش دارند تا بین طالبان و پاکستان آشتی برقرار کنند و در این میان تی تی پی را قربانی کنند اما هرگاه این تلاشها( که بیشتر شخصی و زیر زمینی و غیررسمی است)نتیجه ندهد، امریکا در روز جنگ کنار پاکستان خواهد ایستاد. این یک تحلیل پشتونیستی است که طالبان را ناف زمین فرض میکند و پاکستان را در حال فروپاشی و شکست. پاکستان بیش از هر زمان دیگری در صحنه بینالمللی پر قدرت حضور دارد و از شرایط موجود جنگی جهانی به نفع اهداف خود به خوبی استفاده میکند. این توانایی در رهبران پاکستان وجود دارد که غرور شخصی خود را زیرپا کنند و تملق ترامپ را بگویند تا حمایت او را برای تحقق برنامههای شان جلب کنند. تواناییای که بسیاریها آن را ذلت تعبیر میکنند.
یازدهم:«پاکستان برای براندازی تحریک طالبان راههای کمهزینه دیگری در اختیار دارد. ولی تا هنوز اراده لازم برای مهار طالبان را ندارد.»
در اینجا واضح است که مراد آقای منصور توجه پاکستان به جبهه مقاومت ملی است. او میخواهد بگوید که اگر پاکستان به جبهه مقاومت ملی امکانات جنگی لازم را فراهم کند، از این طریق براندازی طالبان به سهولت و هزینه کمتر انجام میشود. این فرضیه میتواند درست باشد اما نباید این نکته را از نظر دور داشت که نفس حمایت پاکستان از جبهه میتواند برای پاکستان تبعات دیگری داشته که احتمالا به همین دلیل تا کنون پاکستانیها به این تصمیم کشیده نشدهاند که به اصطلاح تمام تخمها را در سبد جبهه مقاومت بگذارد. کما اینکه جبهه مقاومت ملی(اگر اظهارات اخیر آقای منصور در این خصور را ملاک قرار دهیم) هنوز تصمیم نگرفته و برای خود روشن نساخته است که با پاکستان در سرکوب طالبان همکاری کند. شاید پاکستانیها وقتی به دیدگاههای اشخاصی مثل آقای منصور نگاه میکنند، به این نتیجهگیری رهنمون میشوند که جبهه هنوز آماده همکاری با ما نیست. چنان که در بالا اشاره شد، پاکستان به تنهایی قادر به سرنگونی رژیم طالبان است. به اعتقاد من پاکستانیها تا کنون اراده خود را برای سرنگونی طالبان نیز به نمایش گذاشته اند به احتمال زیاد ترجیح شان این است که بتوانند در قدم اول از طریق اعمال فشار تدریجی و وقفهدار همزمان با دیپلماسی این گروه را در جهت اهداف خود قرار دهند. هرگاه این روش نتیجه ندهد، احتمال ورود پاکستان به حمله شدید نظامی بعید نیست. اینکه در مراحل بعدی پاکستانیها از چه روشهایی برای سرنگونی طالبان استفاده میکنند، اکنون زیاد روشن نیست اما میتوان حدس زد که در این فرآیند آنان به صورت حتم بالای یک نیروی داخلی در افغانستان فکر میکنند که بتواند با آنان همکاری کند. باید گفت که چنین نیروهایی در افغانستان کم نیستند. با توجه به حجم بزرگ نارضایتی و انزجار در جامعه، برای پاکستانیها سهل خواهد بود که یک گروه جدید در حوزه شمال و شمال شرق ایجاد کنند و با حمایت از آن اهداف خود را پیگیری کنند. بنابراین جبهه مقاومت فرصت زیادی برای اندیشیدن فیلسوفانه در باره همکاری با پاکستان ندارد. آقای حفیظ منصور میتواند بجای استدلالسازی در جهت عدم همکاری با پاکستان، روی این گزینه فکر کند که چگونه میتوان از این فرصت تاریخی پیش آمده به نفع اهداف مبارزاتی جبهه و رهایی مردم افغانستان از چنگال یک گروه تروریستی استفاده کرد. اگر تعلل صورت گیرد و تحلیلهای خود را از وضعیت برپایه مفروضات ضعیف استوار کنیم، احتمالاً حتا از شراکت در لذت شکست طالبان محروم شویم و در فردای افغانستان نیز سهم و نقشی نداشته باشیم.
