دهم اسد/مرداد روزی است که ۲۶ سال پیش گروه طالبان با ورود به سرزمین شمالی مرتکب جنایات جنگی گروه شدند.
قتل عام صدها تن، آتشزدن تاکستانها، منفجر کردن کانالهای آب و کوچ اجباری صدها هزار تن، از عمده ترین جنایات طالبان در سرزمین شمالی است.
خبرگزاری پورا به مناسبت دهم اسد، گزارشها و مقالات متعددی را در مورد جنایات جنگی طالبان در شمالی به نشر رسانید. در همین راستا، خبرنگار پورانا از مردم پروان در باره دهم اسد ۱۳۷۸ خورشیدی پرسیده و نظرهای شماری از آنان را گردآوری کرده است. خبرنگار ما از سه گروه سنی(۲۰-۳۵ساله،۴۰-۶۰ساله و۶۰-۱۰۰ساله ) نظرهای شان را در مورد وقایع دهم اسد/مرداد ۱۳۷۸ پرسیده است. بدلیل محرم نگهداشتن هویت افراد مشارکت کننده در این نظرخواهی، هویت آنان پنهان شده و با نام مستعار از آنان یاد شده است.
۱-احمد (نام مستعار) یک جوان ۳۵ ساله باشند پروان است که در سال ۱۳۷۸ هفت ساله بوده است. احمد از آن زمان بینانی و گرسنگی را به یاد دارد. میگوید که ما در آن زمان نان خوردن نداشتیم و دو تا سه روز گرسنه میماندیم. میگوید که لباس نداشتیم، بوت/کفش برای پوشیدن نداشتیم.
۲-محمود(نام مستعار)یکی دیگر از باشندگان پروان از شهرستان سیدخیل است. او میگوید که طالبان دو برادرم را در خانه ما بسته کرده و چشمان شان را بستند و با قنداق تفنگ بر شانهها و پشت شان زده و با خود بردند و امروز از زنده ومرده شان خبری نداریم.
۳-مصطفی، باشنده شهرستان جبلالسراج ولایت پروان است. میگوید که ما کودک بودیم، پدرم «خشتمالی» که طالبان او را از سر کارش با خود بردند و بخاطر رهاییاش پول طلب کردند. به گفته مصطفی طالبان به پدرش گفته بودند که یا یک میل اسلحه کلاشنیکوف بیاورد یا پول آن را بدهد و چون پدرم تنفگ نداشت ناچار شدیم که زمین وگاو خود را فروخته به طالبان ۳۰ میلیون افغانی(پول آن زمان) پرداخت کردیم تا پدرم را رها کردند.
۴-جلیل، باشنده منطقه گلبهار شهرستان جبل السراج ولایت پروان می گوید که در آن زمان تفنگ داشت و عضو جبهه مقاومت ملی به رهبری احمد شاه مسعود بود. جلیل می گوید که با فرمانده نورحبیب گلبهار در شهرستان شکردره ولایت کابل در خط اول مقدم نبرد با طالبان بود. جلیل از چشم دیدهای خود میگوید که طالبان در آنجا تمام تاکستان ها را آتش زده و درختان مثمر را از بیخ و ریشه قطع کردند.
۵-نورآغا باشنده روستای تتمدره پایین از مربوطات شهرچاریکار مرکز ولایت پروان میگوید که برادرم در آن زمان از جمله سرگروپهای خواجه نبی(یکی از فرماندهان ارشد جبهه مقاومت در پروان) بود که به دست طالبان اسیر شد و مدت ۳سال در کندهار زندانی بود. نورآغا میگوید که برادرش را با یک اسیر طالبان تبادله کردند و از زندان طالبان رها شد اما چون درزندان این گروه زیاد شکنجه شده بود بعد از مدت شش ماه جان داد. نورآغا می افزاید که خانمش برادرش شوهرکرد و از او یک پسرباقی مانده که حالا از ترس طابان به ایران پناهنده شده است. نورآغا میگوید که این وقایع تلخ را در زندگی فراموش نمیکند.
۶- احمد ناصر، باشنده دیگر گلبهارکه حدود ۵۸ سال عمر دارد میگوید که یک روز صبح ازخانه بیرون شدم، ناگهان با افراد گروه طالبان روبرو شدم و مرا باخود به قرار گاه خود برده و به شدت لت وکوبم کردند. ناصر میگوید که بعد از سه سپری کردن سه سال زندان در نزد طالبان کندهاری آزاد شدم اما شکستگی استخوانهای کمر و پاهایم در اثر لت و کوب طالبان، کج جوش خورده و حالا مردم مرا کج میگویند. ناصر وقتی این را گفت اشک از چشمانش جاری شد.
۷-بی بی گل خانمی که حدود ۹۰سال عمر دارد، از کشته شدن دو پسرش بدست طالبان با آه و حسرت یاد میکند. میگوید که دوپسرم بنامهای ابراهیم وصادق در دوسرکه بگرام بدست طالبان اسیر شدند و طالبان «کافر» پسرانم را زیر چین(زنجیر) تانک کردند. این مادر با اشک و آه می گوید که از پسرانش قبری وجود ندارد تا با دیدن قبر شان دلش تسلی شود. خانم بی بی گل میگوید که هر وقت به طرف کابل میروم، وقتی به دو سرکه(دوراهی) بگرام میرسم غم اولاد هایم تازه شده و ضعف سرم میآید. بی بی گل میگوید که در آن لحظه که شهادت فرزندانش بدست طالبان به یادش می آید با خود می گوید که«بچیم صبرم به خدا، خداوند روز آخرت انتقامم رابگیرد.»
۸-لعل آغا از باشندگان «توغ بیدی» از توابع مرکز پروان است که حدود۸۵سال عمر دارد. اومیگوید هر زمانی که این ظالمان(طالبان) را درتلویزین میبینم درد ۲۶ ساله قبل پیش یادم میآید. لعل آغا می گوید که طالبان در سال ۱۳۷۸ او را شکنجه کرده و با خار چیلان(نوعی خار زمخت که در پروان در سنگلاخ ها میروید) او را مورد لت و کوب قرار دادند.
۹-گل بوبو ۹۵ساله که حالا که قامتاش را درد وغم روزگار خم کرده میگوید که طالبان یک روز به خانهام به زور داخل شده و شوهرم را لت وکب کرده و با خود بردند. وی افزود که بعد از سه روز شوهرم به خانه آمد و گفت که طابان سه شبانه روز مرده های شان از دامنه کوهای گلبهار در پشت ما پایین کردند اما یک لقمه نان به ما ندادند چون که ما را در مردن افراد شان مقصر می دانستند.
خاطرات و قصه های مشابه آنچه از زبان ده نفر در بالا خواندیم، مشت نمونه خروار از داستان ها و روایت های فراموش ناشده اما مسکوت مانده در ذهن و ضمیر میلیونها باشنده سرزمین پروان است که وقتی قصه آمدن و ظلم طالبان در میان آید از زبان مردم این منطقه جاری میشود.
اکنون طالبان بر پروان تسلط دارند اما نه طالبان با پروانیان خود را راحت احساس میکنند و نه پروانیان با طالبان. کینه و نفرت مردم از طالبان به شکل خاموش در سینه های مردم حبس است و بسیاری ها می گویند که تا نمیرند فراموش نمیکنند که طالبان بر آنان چه نارواهایی را روا داشته اند.
