نویسنده: باور بامیک
در این پیوند و جدال کنونییی که در فضای مجازی راه افتاده است، یعنی جدال《من افغان استم و من افغان نیستم》نوشتههای فراوان شده است. در این میان دو نوشته از آقایان علی امیری و محمد محق بیشتر توجه همه را به خود جلب کرده است. دو نوشتهیی که یکی آن جسورانه و تحلیلی است و دیگری اندرزی و محافظهکارانه.
من راه حلی در نوشتهی محق نمیبینم. گرچه این نوشته از نگر نوشتاری و درونمایهگی نوشتهی خوبیست، اما راه حل بنیادی با توجه به واقعیت میدانی در آن نیست؛ به ویژه در ساحت واژهی افغان و پذیرش هویت افغانی. او عامدانه فراموش میکند یا با رویکرد مصلحتجویانه این واقعیت تاریخی را نمیبیند که ترویج و تطبیق هویت افغانی در افغانستان خاستگاه قرارداد اجتماعی ندارد و مردم و نحلههای اجتماعی به این قرارداد نرسیده اند. حتا نخبهگان/ الیتهای سیاسی از تبارهای گونهگون به این قرارداد نرسیده اند و تفاهم نکرده اند. این قرارداد ماحصل و مولود اتاق فکر و خانهی خرد و گفتمان جمعی و رنگینکمانی نیست. حتا این قراداد با تفاهم کلیت جامعهی پشتون و سروران و سیاسیان جامعهی پشتون بیرون داده نشده است. این ایده زایدهی فکر طرزیان، هاشمخانیان و مهمندیان است. ایدهی شمار معدودی از پشتونیستها و کسانی که گرایش فاشیستی پشتونی دارند. پس روشن میشود که حتا نمیتوان به آن قرارداد اجتماعی حتا قرارداد سیاسی جمعی نامید. این ایده از حوزهی سیاسی خودکامه، مسلط و استیلاگر و با حمایت سیاسی بیرونی بر مردم این کشور به اجبار و اکراه اعمال شده است.
در پسمنظر این ایده و این هویت برساخته، زخمهای عمیق تاریخی و اجتماعی وجود دارد. زخم بیعدالتی فرهنگی، زخم کشتار گروهی و کوچ اجباری، زخم غصب زمین و سرزمین، زخم جابهجایی منقولان (ناقلان) و پروژهی منقولان/ناقلان و زخم تعدیل نام اماکن. دهها زخم کوچک و بزرگ دیگر نیز وجود دارد که مجال پرداختن به آنها در این نوشتهی فشرده نیست.
به نگر من علی امیری در این باره جسورانه نوشته و این بنبست و بحران را خوب تحلیل و آسیبشناسی کرده است. اما او هم راه حل روشن و قاطع مطرح نکرده است، مگر میتوان به گونهی نامستقیم راه حل را از لابهلای متن و نوشتهی او استنباط کرد.
آقای محق بیشتر با رویکرد مصلحتجویانه و اندرزمحور نوشته اند و فراموش کرده اند که خود از حوزهی غور و هرات اند و چه سرنوشتی بر بافت جمعیتی و هویتی این حوزه پس از ترویج اجباری و تعمیل و تحمیل هویت افغانی آمده است. او شاید فراموش کرده است که《شیندند》 زمانی《سبزوار》بود و با پذیرش قراداد اجتماعی شیندند نشده است.
ما در جامعهی خویش به روشنفکر موعظهگر، مصلحتگرا و لاپوشان نیاز نداریم. ما به دیگراندیشان و روشنفکران جسور، استوار، معترض و حقیقتگو نیاز داریم. این گفته و پندار آقای محق که واژهی افغان و هویت افغان را در معنای فراگیر و شهروندی آن بپذیریم، شدنی نیست و تاریخ و روند و فرآیندهای تاریخی و بنبست و بحران نیمسدهی پسین آن را ثابت کرده است. در این فرآیند دیده شد و تجربه شد که اقوام غیر پشتون این هویت را در دایرهی تعریف و توجیه شهروندی آن و فراتر از دال مرکزی پشتون یا قوم افغان پذیرفتند، اما دیدیم و تجربه کردیم که باز هم خودِ سران و سروران سیاسی پشتون و بخشی از جامعهی پشتون این را نپذیرفتند و هویت افغانی را در پسنگر پندار و رفتار و گفتار شان به دو بخش دستهبندی کردند. افغان اصیل و افغان نااصیل. افغان اصیل و افغان کولابی، افغان اصیل و افغان گورستانی، افغان اصیل و افغانستانی و افغان اوزبیکستانی و ترکمنستانی.
ما در روندها و فرآیندهای گمارش و پذیرش نهادها و ادارات دولتی و سکوهای صنفی استخدام و ماموریت دیدیم و مشاهده کردیم که همهی ما افغان نیستیم و افغان اصیل و غیر اصیل یا افغان درجهی نخست، درجه دوم و درجه سوم نیز وجود دارند. با درد و دریغ ما در این روند و فرآیند رویکرد پلکانی را دیدیم و تجربه کردیم، نه رویکرد حقمحور و شایستهگانی.
این فرق و تمایز و تبعیض را در تمام لایهها و آمار و بافت ساختارهای نهادها دیدیم. در پذیرش در دانشکدهی نظامی(حربی شونزی) و افسری، در پذیرش خلبانی و دیدبانی، در انتصاب و گمارش/ استخدام رتب بلند حکومتی و اداری، در فرستادن به بورسیهها و دادن امتیازها و بسا موارد دیگر دیدیم و تجربه کردیم. دیدیم که وقتی واژهی افغان گفته و شنیده میشود، کیها خود را یک سر و گردن از دیگران بلند میگیرند و به خود میبالند. ما، یعنی تاجیک، هزاره و اوزبیک نبودیم که به پشتونها خط و نشان کشیده باشیم و برای شان مرجعیت مکانی نشان داده باشیم. ما هیچگاه نگفتیم و نمیگوییم که پشتونهای کشور ما به فلانجا بروند و برگردند، چون از آنجاستند یا خاستگاه و مبدا شان کجاست. برعکس این یونیان، اصولیان، طاقتها و غنویان بودند که ما را بارها و به کرات به کولاب، گورستان، اوزبیکستان و ترکمنستان هدایت کردند و آنگاه روشن شد که افغان دال و مدلول و اصیل و نااصیل دارد.
بنابر این و با توجه به این گفتهها و ادعاها میتوان به این برآیند رسید و نتیجهگیری کرد که راه حل بنیادی دیگرگونی این برساخت اجباری، پذیرش یک نام نو و فراگیر است که همه به آن موافق باشند و در آن آیینه خود را ببینند و پیشینهی تاریخی و فرهنگی و اجتماعی این جغرافیا هم در آن جام جهاننمای سازگاری، همسویی و اتفاق دیده شود. نامی که از همهپرسی اتاق گفتمانی نخبهگان فرهنگی و حقوقی و زبانشناسان بیرون بیاید و از روزن و پرویزن چیزفهمان همه تبارهای این کشور.
نباید به گفتهی معروف از کیسهی خلیفه بخشید. در هیچ کشوری به پیمانهی کشور ما نمادها و نشانها قومی نیستند. نام کشور قومی، نام واحد پول قومی، وضع اصطلاحات نامنهاد ملی، قومی، انتخاب رنگ پرچم نیز به ذایقه و خواست قومی. سرود ملی قومی، تعدیل نام شماری از جایها و تابلوهای نهادها و کانونها قومی. بسا دیده ایم و تجربه کرده ایم که در هیچ کشوری از جهان به پیمانهی کشور ما پرجم ملی و سرود ملی تغییر نکرده است. این نمایانگر چیست؟ پاسخ روشن است و آن این است که ما تا اکنون به ویژه پس از حاکمیت پشتونها پس از دورهی امیر عبدالرحمان خان هیچ نماد و نشان ملی نداشته ایم و عدالت فرهنگی و حقوقی را تمثیل نکرده ایم. از این دوره به بعد همه نمادها و نشانها و نامها گامبهگام قومی شده اند.
در همین دوره و دایرهی ممتد است که ستیزه با زبان و ادب و فرهنگ پارسی هم آغاز میشود و نیت حذف آن قوام میگیرد و این روند هنوز، که اکنون است، ادامه دارد و ساری و جاری است. به ویژه پس از مسلطشدن طالبان قوت و قدرت آن بیشتر شده است. طالبان با شعار و ابزار شریعت و افغانیت این پروژه را پیش میبرند.
بسیار ساده من از آقای محق و کسان دیگری که در این دایرهی فکری می اندیشند و محتاطانه و مراقبانه مینویسند که دل هیچکس نرنجد، میپرسم. اگر نام این کشور به جای افغانستان، تاجیکستان، هزارستان، اوزبیکستان، ترکمنستان، بلوچستان و ترکستان میبود و از سوی انگلیسها در آن زمان گذاشته میشد، آیا برای اقوام دیگر کشور به ویژه پشتونها پذیرفتنی بود و آیا آن نامها را نیز ایشان و همفکران شان بیرونداد قرارداد اجتماعی می دانستند؟ بدیهیست که نمیپذیرفتند و منازعه به گونهی مضاعف و شدیدتر از اکنون جریان پیدا میکرد.
پر روشن است که این نام و هویت برساخته ماحصل یک اجماع و قرارداد اجتماعی نیست و نبوده است و آن را انگلیسها وضع کرده اند و بر ما قبولانده اند. اینکه در گذشته مردم در برابر این جعل تاریخی به پیمانهی امروزی حساس نبودند و موضع نمیگرفتند، دلایل دیگری دارد. من گمان میکنم انفعال و خاموشی مردم در این خصوص ناشی از ناآگاهی، تعمیمدادن این نام و هویت در اسناد و مدارک و حیطههای آموزشی و فرهنگی، تبلیغ و ترویج درازهنگام آن و خوگرفتهگی طبیعی مردم این کشور بود. اکنون که تبارها و اقوام دیگر در این باره موضع کنونی، کنشی و واکنشی دارند، نتیجهی خودآگاهی فرهنگی، حقوقی و فهم آنان از عدالت و برابری است.
من از وسطبازان، روشنفکران منفعل و آنانی که ژست ملیگرایی میگیرند، زیاد خوشم نمیآید؛ چون این گروه کتمان حقایق میکنند و در میانهی راه و چهارراه ایستاده اند تا دل هیچکس نرنجد. انتخاب راه درست و دقیق و عادلانه برای این گروه دشوار است. آنان مصلحت را بر حقیقت و عدالت ترجیح میدهند.
راه درست این است که باید در سوی حقیقت و دادخواست ایستاد و راه حل منطقی و عادلانه طرح و پیشکش کرد و در این راه تا جایی پیش رفت و جسارت کرد که توازن ایجاد شود. تا جایی که فضای دموکراتیک گفتوگو و گفتمان باز شود و طرف منازعه اهلی شود و به حق تن در دهد.
