نورالله ولیزاده
چاشت روز جمعه اعلام شد که مراسم خاکسپاری فرمانده فردا برگزار میشود. از آن لحظه سوال بروم یا نروم در ذهنم گردش میکرد. سرانجام ساعت یک پس از چاشت روز شنبه تصمیم گرفتم که بروم. تصمیم در مورد اینکه در مراسم خاکسپاری کسی شرکت کنیم یا نکنیم درجامعه ما بیشتر براساس عرف و عادت و چشم و همچشمیها گرفته میشود. اغلب انگیزه اشتراک در مراسم خاکسپاری بخاطر زندههای اطراف مرده است نه شخصی که قرار است زیر خاک شود. کمتر اتفاق میافتاد در مراسم خاکسپاری کسی اشتراک کنیم که او را از نزدیک نمیشناسیم و نزدیکان او را نیز نمیشناسیم. در همچو مواقع، تصمیم در باره اشتراک کردن، بیش از آنکه در راستای نگهداشت یا استحکام پیوندهای اجتماعی موجود باشد، به انگیزهها و دلایل جمعی بزرگتر و انگیزههای درونی و حتا اعتقادات و آرمانهای سیاسی ربط پیدا میکند.
وقتی تصمیم گرفتم به طرف محل خاکسپاری حرکت کنم، دیر شده بود. دیر شدن خود دلیل دیگری بود که باید از حرکت منصرف میشدم. از این مانع نیز عبور کرده و حرکت کردم. ناوقت به محل خاکسپاری رسیدم. در مسیر راه نیز هنوز درباره دلایل اشتراک کردنم فکر میکردم. اشتراک نکردن هیچ زیانی به من نداشت و بلکه باعث صرفهجویی در مصرف پول و وقتم میشد. در شرایطی که مهاجران افغانستان در ایران بهسر میبرند، گشت وگذار در شهر، همواره با دلهره همراه است. اینکه مبادا با پولیس روبرو شوید و به دردسر بیافتید. حتا برای کسانی که مدارک قانونی اقامتی دارند این دلهره وجود دارد.
هنگامی که در محل خاکسپاری رسیدم، پیکر فرمانده دفن خاک شده بود و اشتراک کنندگان کم کم در حال ترک محل بودند. نزدیک محوطه گورستان که شدم، از بلندگو شنیدم که قرار است شماری سخنرانی کنند. با خود گفتم که چندان دیر نشده است. مسلک روزنامهنگاری در من این عادت را ایجاد کرده که هنگام اشتراک در مراسم شادی یا سوگواری، بخش سوژهیابی ذهنم فعال میشود و دنبال مواردی میگردم که شاید دیگران متوجه نشوند. دنبال مسایلی که بتوان در پایان مراسم براساس آن یک قضاوت منصافه در باره خوب بودن یا خوب نبودن مراسم انجام داد.
شروع کردم، به گرفتن عکس و ویدیو از بعضی از صحنهها و لحظهها. چیزی به دلم چنگ نزد. همینگونه عکس میگرفتم و ویدیو. همچنان وقتی چند نفر دور هم جمع میشدند، آهسته نزدیک شان میشدم تا ببینم که در مورد چه چیزی صحبت میکنند. از سخنرانیها چیزی دستگیرم نشد. چند نفری که به سخنرانی دعوت شدند، بسیار در حالت خشم و هیجان سخن میگفتند. طبعاً انتظار نداشتم که سخنرانیهای بسیار سنجیده گیرد.
دو سه تا از سخنرانان در چند دقیقه سخنرانی خود با تاکید و تکرار میگفتند که مسایلی به گفتن است که مصلحتهای سیاسی و امنیتی اجازه نمیدهد، اینجا بیان شود. اینها دستکم تصویری از وضعیت سیاسی-امنیتی حاکم را بازگو میکرد. در افغانستان تحت هر شرایطی در مراسم خاکسپاری، سخنرانان حرف دل شان را بدون در نظرداشت ملاحظات سیاسی وامنیتی بیان میکنند. حاکمان نیز تا حدودی مراعت حال سخنرانان احساساتی را میکنند. انگار تصور غالب این است که در لحظه غم و اندوه نباید زیاد در قید و بند مصالح بود و باید فرصت داده شود هر که حرف دلش را بیان کند. ما که با چنان فضایی عادت داشتیم، وضعیت حاکم بر روحیه سخنرانان برایم تازگی داشت.
سخنرانان به تندی از طالبان انتقاد نمیکردند و به جای استفاده از نام طالبان یا تروریستان، از آنان به عنوان«حاکمان آنجا» یاد میکردند. چنین برداشت کردم که دستوری در کار است تا علیه طالبان حرفی زده نشود. در جریان سخنرانیها، گاه گاهی نعره تکبیر و شعار مرگ بر امریکا سرداده میشد. شعار مرگ بر امریکا، که در ایران یک امر معمول است، چنین تصوری را ایجاد میکرد که انگار فرمانده سریع را امریکاییها ترور کرده باشند.
بعضی از سخنرانان به تکرار از ایران بخاطر میزبانی از مهاجران قدردانی میکردند و از اینکه فضا و زمین و امنیت خاکسپاری فرمانده فراهم شده، تشکری میکردند. گرچه قدرانی از ایران بابت میزبانی مهاجران، زیاد بیمورد نیست اما در مراسم خاکسپاری فرمانده سریع این قدردانی ناشیانه به نظر میرسید. واقع امر این است که فرمانده سریع را به دلیل ضعف نهادهای امنیتی در تهران از دست دادیم. این دستکم جای قدردانی ندارد، اگر که نتوان انتقاد کرد!
یک مولوی افغانستانی(که اسمش را نتوانستم یادداشت کنم) خطاب به طالبان گفت که از جنگ و خونریزی دست بردارند. او گفت که شیشه وقتی شکسته شود برندهتر میشود. گفت که با کشتن فرماندهان و مخالفان پیروز نخواهید شد. اما او در مسیر ضدیت با طالبان پیشنرفت. با گفتن اینکه نمیتوان بعضی مسایل را اینجا بیان کرد، جهت سخن خود را تغییر داد و سخنرانی خود را به پایان برد و از طالبان خواست که با مخالفان خود گفتوگو کنند. اینجا نیز مشخص بود که دستورکاری در میان است و قرار بر این است که باید سخنرانیها در جهت خاص سیاسی جهت داده شود. گویا این نگرانی وجود داشته که سخنرانی تند ضد طالبانی در این مراسم میتواند به یک روند سیاسی صدمه وارد کند. به نظر من این ملاحظهکاری بیش از حد محافظهکارانه آمد. با خود فکر کردم که اگر چنین باشد که سخنرانی یک عالم دین علیه طالبان در یک مراسم جنازه، مسیر کدام روند را تغییر دهد، آن روند یا اصلاً روند نیست یا هر روندی است، به نفع طالبان است.
از گرداننده برنامه خواستم، دو دقیقه برای من فرصت دهد، تا چند حرفی به دل داشتم بیان کنم، اما گرداننده تاکید کرد که فرصت نداریم، برنامه از قبل آماده شده و مشخص شده که کیها صحبت کنند. او گفت که یک کمیته در این مورد تصمیم گرفته است. تلاش کردم بدانم اعضای این کمیته کیها بوده، موفق نشدم. به هرحال، به استثنای یک مورد که یک مولوی اندکی پا از حدود فراتر گذاشت و طالبان را مخاطب قرار داد، دیگران به اصل قضیه، به دلایل و انگیزههای ترور فرمانده و به طالبان اشارهای نکردند. چند سخنرانی کوتاه بعدی بیشتر جنبه توصیفی داشت و موعظه دینی بود.
اشتراک کنندگان سراسیمه و هیجانی و به لحاظ روانی نامتمرکز بودند. از فحوای رفتار و گفتار بسیاریها مشخص بود که به احترام فرمانده سریع آنجا حضور یافتهاند. آنجا حس کردم که حضور بسیاریها شبیه حضور من است. بسیاریها همدیگر را از نزدیک نمیشناسند و ازگوشههای مختلف شهر بزرگ تهران آمدهاند و در وضعیتی از پریشان حالی قرار دارند. حالت نامساعد روحی اشتراک کنندگان در مراسم خاک سپاری یک امر معمول است اما قابل دریافت بود که پریشان حالی اشتراک کنندگان دلایل دیگری نیز داشت. از جمله همین فضای بسته اجتماعی که گشتوگذار مهاجران در تهران را دشوار میسازد. وضعیت در تهران بهگونهای است که وقتی شما از مبدأ به مقصدی حرکت میکنید، هنگام رسیدن به مقصد اگر در راه با مشکلی برنخورده باشید، احساس شکرگذاری دارید. این احساس شکرگذاری البته که در شما آرامش ایجاد نمیکند بلکه هیجانی عجیی را خلق میکند. انگار خطر بزرگی را پشت سرگذاشتهاید.
سخنرانیها تمام شد و ازدحاکم کم شد. من از راه نسبتاً دوری رفته بودم و هنوز فکر میکردم باید بمانم تا مگر چیز تازهای دستگیرم شود. نمیدانم سوالهای عجیب و غریبی در ذهنم بود که فکر میکردم با گذراندن وقت بیشتر در آنجا پاسخ پیدا خواهند کرد. یک انگیزه دیگر به ماندنم این بود تا همه بروند و با فرمانده تنها شوم. من فرمانده سریع را از نزدیک نمیشناختم اما حس قرابت عجیبی با او داشتم. ماندم آنجا تا تنها کسانی ماندند که از اعضای خانواده فرمانده بودند. دیدم که شمار دیگری نیز میل رفتن ندارند و کنجاوانه این سو آن سو میروند. در نهایت روز به پایان رسید، تاریکی کم کم بیشتر شد. حدود ده نفر باقی ماندند. معلوم بود که اعضای خانواده یا دوستان خیلی نزدیک فرمانده بودند. انگار همه منتظر بودند تا همه بروند و با فرمانده تنها بمانند. تعدادی هنوز تازه میآمدند و به قبر فرمانده احترام میکردند و عکس یادگاری میگرفتند.
وقتی تعداد آدمها کم شد و نزدیکترینها ماندند، برادر فرمانده را شناختم. از گریستنهای بیوقفه و بدحالی او مشخص بود که برادر فرمانده است اما وقتی تعداد آدمها کم شد، او با صدای بلند گفت که بیدر انتقامته میگیرم. گفت: بیدر تو تکلیف قلبی داشتی اما همیشه میگفتی دعا میکنم که در مریضی قلبی نمیرم. میگفتی که باید در این قلب مرمی بخورد. اینه بیدر دعایت قبول شد و به قلبت مرمی خورد.
من که در تمام جریان حضورم آنجا دنبال شنیدن حرف انتقام بودم، با شنیدن حرف برادر فرمانده اندکی خاطرم تسلی شد. او گفت که بیدر خونت د زمین نمیماند. گفت که دو برادر دیگرم را در همین راه از دست دادم و انتقام شان را گرفتم و از این را نیز میگیرم. شنیدن این حرفها برای من به این معنا بود که دیرماندم نتیجه خوب داشته است. من هیچگاه در مراسم خاکسپاری شهدایی که در راه آزادی و آرمانهای مردم کشته میشوند، به وعظ و نصحیت دینی و توصیف و تمجید فرد کشته شده، آرام نمیشوم. من فقط میخواهم در باره انتقام سخن گفته شود.
وقتی حرفهای برادر فرمانده را شنیدم، کمی از کوره در رفتم. به برادر فرمانده گفتم که خون فرمانده د زمین میماند. چند نفری که آنجا بودند در حالی که اشکهای خود را پاک میکردند، طرفم نگاه کردند. لابد انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشتند. گلویم را بغض گرفت، گفتم خون مولانا در زمین ماند، خون داوود در زمین ماند و خون خیلی از سرداران ما در زمین ماند. کی انتقام آنان را گرفت؟ در همان لحظه بیتی از حافظ به زبانم جاری شد: شهپر زاغ و زعن زیبای صید و قید نیست-کاین کرامت همره شهباز و شاهین کردهاند. گفتم که فرمانده سریع شاهین و شهباز بود. گفتم که همیشه دشمن شهبازها و شاهینهای ما را میگیرد و ما کاری نمیکنیم.
من این بیت حافظ را هنگام شهادت مولانای سیدخیل نیز در روزنامه نخست نوشتم. اما این یک طرف قضیه است. طرف دیگر همان انتقام است. چگونه میتوان انتقام خون شهبازان و شاهینهای خود را بگیریم؟ این سوال برای من هنوز با قوت باقی است. عامل شهادت فرمانده سریع یا مولانا یا داوود یک فرد عادی یک آدم گرسنه یا بیمار یا فریب خورده عادی میتواند باشد. فردی که دشمن اصلی او را اجاره میکند برای کشتن سرداران ما. این انتقام نیست که ما عامل بالفعل یا همان فرد عادی قاتل را پیدا کنیم و قتل کنیم. این انتقام نیست. انتقام این است که آمران را پیدا کنیم. باید از دشمن کسانی را به قتل آوریم که در قد و قامت سرداران ما باشد. هر چند دشمن ما هیچگاه کسانی در قد و قامت سرداران ما نداشته است!
حرفهای من، خون خشم و انتقام برادر فرمانده را بیشتر به جوش آورد. خود را جمع و جور کرد. اشک خود را با دستمال گردنش پاک کرد، کمر خمیده خود را راست کرد و طرفم نگاه کرد. گفت: میگیریم انتقام، میگیریم! احساس غرور کردم و راحت شدم. چیزی را میشنیدم که باید. گفتم، گفتن اینکه خون فرمانده در زمین نمیماند یک حرف نباید باشد. این یک سوگند و تعهد است. گفت درست است. گفتم باید با هم کار کنیم و درست انتقام بگیریم. از گریه و نصیحت و خدا ببخشیش چیزی جور نمیشه.
از چند نفر معدودی که باقی مانده بودند، از جمله برادر فرمانده خداحافظی کردند و رفتند. دو نفر نرفتند و آنجا تا آخر ماندند. فکر کنم که یکی از آنان برادر دیگر فرمانده بود. لحظههای تنهایی و شام و غربت و گریستن و از دست دادن بود. دو نفری که مانده بودند، دمی میگریستند و دمی خاطره میگفتند.
در حالی که شام شده بود، یک زن و یک دختر پیدای شان شد. با نزدیک شدن به مرقد فرمانده گریه را آغاز کردند. نزدیک آمدند، سلام کردند. پایان پای فرمانده نشستنند و سخت گریستند. دختر نوجوان حدود ۱۴ تا ۱۵ ساله خیلی گریست. مادرش او را به سختی بلند کرد و آرام ساخت. مادرش زن پخته و ساختهای بود. اشکهای خود را پاک کرد، گفت ما از تخار هستیم. قومندان صاحب، به ما زیاد خدمت کرده بود. گفت شوهرم میخواست بیایه، اما بخاطر گیروگرفت نیامد، اسناد و مدارک نداره بیچاره، من با دخترم آمدم. ساعت یک بجه حرکت کردم، در مترو و ماشینها و راهبندان الان(ساعت ۵) رسیدم. آمدم تا به قومندان صاحب احترام کنم. چه کنیم بیدر، دربدر شدیم. ایرانیها جنرلای ماره نگه کرده نمیتانند. تا آن لحظه که خود را معرفی کرد، فکر میکردم اعضای خانواده فرمانده هستند. اما نخیر. او را یک احساس دیگری غیر از خویشاوندی و خون شریکی به آنجا کشانده بود. وقتی به احساس و غیرت این زن نگاه کردم، خود را سرزنش کردم. وقتی یک زن با دختر جوانش پنج ساعت منزل میزند تا سر قبر فرمانده سریع برسد، من به عنوان یک مرد چرا نباید این کار را میکردم؟ حالا یقین داشتم که باید میآمدم. تردید ندارم که صدها انسان دیگر را نیز همین احساس به آنجا کشانده بود. حضور گسترده مردم در جنازه فرمانده سریع که ایرانیهای آن منطقه را متعجب ساخته بود، کمتر از ازدحامی نبود که خاک سپاری یک سردار نامدار در افغانستان ایجاد میکند. فرمانده سریع طوری زیست که معنای غربت را در هنگام دفن خاکش از بین برد. صدها و شاید هزاران انسان بیآنکه او را بشناسند برایش میگریستند و از راههای دور و با ترک صد مشغله به زیارتش آمده بودند. او چه کرده بود؟ او برای مردمش از خودگذری کرده بود.
مسوول گورستان آمد و گفت که محل خاک سپاری نیاز به پاک کاری دارد. گفت اگر پاک کاری نکنیم، خانوادههای اهل قبور با ما دعوا میکنند. چهار-پنج نفری که آنجا مانده بودیم، اطراف مرقد فرمانده را جمع و جور کردیم. روی مقبرههایی که سنگها و سنگنوشتههای شان خاک آلود شده بود، آب ریخیتم. هوا تاریک شد و با چند دوست باقی مانده در آنجا وداع کردیم. هنگام برگشت، هرچند اندوه زیر خاک کردن یک سپه سالار تلخ و دردناک بود اما از این جهت که بر وسواس نفسانی و منفعتاندیشی شخصی غلبه کرده و به احترام فرمانده رفتم، احساس غرور و افتخار میکردم. آنجا کسی مرا نشناخت و منم کسی را نشناختم اما خودم را بهتر شناختم. با خود گفتم اگر نمیرفتم، حتمن پیشمان میشدم. خوب شد که رفتم و دیدم و اندکی دلم تسلی شد. ما را با فرمانده سریع و سایر سردران دلاور ما پیمانی است ابدی. معنای زندگی برای ما توانایی ما در ماندن به این پیمان و عمل کردن به مقتضای آن است.
