خبرگزاری پورانا نوشتههای برتر پیرامون مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و…را از صفحات اجتماعی گزینش و در بخش «نظرها» به نشر میرساند. مسوولیت نوشتهها بدوش نویسندگان است.
………………………………………………………………
سالهای ۲۰۱۴ و ۲۰۱۵ بود که دستار و محراب و منبر را برای همیشه کنار گذاشتم. آن روزها در این اندیشه بودم که چگونه میشود دین را برای مردم آسان و قابلفهم کرد تا اینقدر رنج و درد اضافه را تحمل نکنند.
آن سالها گذشت، اما هرگز تصور نمیکردم ده سال بعد دوباره به محراب برگردم و بر منبر بروم؛ آنهم نه در مسجد، بلکه در زندان، آنهم نه با رضایت خودم که به اجبار زمانه.
در روز و ماههای نخست بازداشت، آنقدر حوصله و توان نداشتیم که به عبادات بصثرت مفصل بپردازیم. صرفا بخاطر رضایت زندان بانها نماز میخواندیم و آنرا را کوتاه میکردم و دعاها را مختصر میخواندم. ماه اول زندان به ماه رمضان خورد؛ از یکسو استرس پرونده و اتهامهای سنگین، از سوی دیگر نگرانی خانواده و ناپدید شدن ناگهانیام، و از طرف دیگر گرسنگیِ روزه، با این حال دل و توان و حوصلهدبرای تراویحهای طولانی نمیماند. به همین دلیل داکتر جلال آبادی (که حافظ قرآن بود) امامت تراویح را برعهده گرفت. نماز را سریع میخواندیم تا زودتر برویم استراحت. چند روزی گذشت و توافق کردیم نماز را باز هم کوتاهتر کنیم؛ سورههای کوچک میخواندیم و تسبیحات بین چهار رکعت را عجلهای به پایان میرساندم.
در دهه دوم رمضان، برای سهولت بیشتر زندانیها تصمیم گرفتیم تراویح را هشت رکعت بخوانیم؛ سنت پیامبر هم همان بود و قویترین روایت نیز همین را تأیید میکند. اما دو سه روز بعد، ناگهان موجی از اعتراض علیه داکتر برخاست. جانآغا، از نظامیهای سابق و اکنون متهم به مقاومت (جبهه آزادی داکتر ضیا)، با هرکس مینشست و علیه داکتر توطئه میکرد که داکتر وهابی است نماز پشت سرش جائز نیست. این وضعیت چند روز ادامه پیدا کرد و داکتر درمانده شده بود. از یک طرف اتهام وهابیگری، از سوی دیگر پشتون بودنش در اتاقی که اکثریت پارسی زبان بودند.
هرچه کوشیدیم توضیح بدهیم که کوتاهکردن تراویح برای سهولت زندانیها است، تروایح هم نه فرض است و نه واجب، چرا باید اینقدر به خودمان زحمت بدهیم؟! ولی هیچ فایدهای نداشت. پاسخ همه یک چیز بود: بابا کلان و اجداد ما همینطور نماز خواندهاند؛ ما هم همانگونه میخوانیم.
دگروال صاحب که از بقایای دوره خلق بود، رو به من کرد و گفت: وطندار هراتی! به این مردم سخت بگیر تا فرمانبردار شوند، به این مردم هرچه دین را سخت بگیری بیشتر راضی می شوند. این جمله عجیبی بود، تا حالا از این زاویه نکاه نکرده بودم، اما در آن شرایط عمیقاً به دلم نشست و شد سرلوحه تمام رفتار عبادی آن دوران.
تراویح را دوباره بیست رکعت کردیم؛ تسبیحات بین چهار رکعت را سه بار و طولانی نمودیم؛ ذکر رکوع و سجده را در تراویح به سه بار بقورت کامل و در نمازهای پنجگانه به پنج بار رساندیم. نماز تهجد و نوافل دیگر را هم افزودیم. و عجیب این بود که این سختگیری کار کرد؛ هرچه عبادات سختتر و طولانیتر میشد، میزان رضایت هم بالا می رفت، میگفتند: انه ای خوب ملا است.
زانوهایم از شدت ایستادن درد گرفته بود (تا حالا هم درد می کند)، دیدم اینگونه ادامه پیدا کند تنها کسی که ضرر می کند من هستم. تمام امامت تروایح را به گردن داکتر انداختم و در صف پشت سر، یک گوشه روی نالینچه جا نماز را انداختم و شروع کردم به چهرزانو نماز خواندن، دلیل را هم آوردم، به داکتر هم گفتم هرچه دلت خواست طولانی کن، برای من که تفاوتی نداشت!
جوانها گپی نبود، ولی دلم به حال ریشسفیدها میسوخت؛ پاهایشان مثل درخت بید میلرزید اما تا آخر میخواندند. دعاهای پس از نماز به نیم ساعت هم میرسید. من هم بالشت را زیر زانو می گذاشتم و دعا را بین خود دثو داکتر تبالدبه میکردیم. در دیگر ننازها نیز تسبیح رکوع و سجود تا عدد ۹ و ۱۱ بالا رفت. هرچه سختتر میگرفتیم میدیدیم بیشتر خوشحال میشوند. این شیوه را ادامه دادیم.
وقتی ملتی با چنین الگوی تربیتیِ مازوخیستی بزرگ شده باشد، آسانگیری نهتنها پذیرفته نمیشود، بلکه نوعی سستی و ضعف در دین، و حتی بی دینی تلقی میشود. من هم که متهم به همین چیزها بودم، پس چرا باید این اتهام را علیه خود تقویت کنم؟ در آن روزها حتی کسانی را که یک وعده نماز را ترک میکردند، به سیستم زندان معرفی میکردیم؛ و اگر سیستم واکنشی نشان نمیداد، خودمان برایش مجازات تعیین میکردیم.
برای بار دوم امام شدن، چیزهای زیادی یاد گرفتم، چون با دید انتقادی انجام می دادم و از بیرون به قضایا نگاه کردن نگاه انتقادی و تحلیلی را تقویت می کند. این تجربه به من نشان داد که چگونه دینداری در جوامع سنتی با نوعی مازوخیسم اجتماعی و فرهنگی گره خورده است؛ جایی که سختی، طولانیبودن، ریاضت و درد نهتنها مانع نیست، بلکه بهمثابه معیار «اصالت» و «درستی» عمل دینی تلقی میشود. جامعهای که از کودکی با آموزشهای سختگیرانه دینی، تجربههای جمعی از رنج مقدس و سنتهای بیچونوچرا بزرگ شده باشد، در برابر هر نوع آسانگیری گارد میگیرند و واکنش دفاعی نشان میدهد.
از نکاه جامعه شناسی، در فضاهای بسته و فشردهی جمعی، فشار جمعی دین را از تجربهای فردی به تهدیدی اجتماعی تبدیل میکند، اینکه: هرکس کوتاه بیاید، گویی خیانت کرده است.
زندان این سازوکار را تشدید میکند. فضای بسته، ناامنی روانی، ترس از آینده و نیاز شدید به معنا باعث میشود افراد بهسوی مناسک سختتر و آیینهای طاقتفرساتر کشیده شوند تا احساس کنترل، هویت و همبستگی بازیابند. وقتی هویت جمعی بر پایه اطاعت و ریاضت شکل میگیرد، سختگیری به ابزار نظم و حتی احساس امنیتِ بیشتر تلقی میشود. سخن دگروال (سخت بگیر تا فرمانبردار شوند) دقیقاً حاصل همین برداشت است: در ساختارهای اقتدارمحور، اطاعت از رنج عبادی همچون تمرین اطاعت سیاسی و اجتماعی فهمیده میشود.
به بیان دیگر، این تجربه نمونهای زندهای از واقعیت جامعهی ما است جایی که مردم نه از روی اجبار بیرونی، بلکه از طریق سازوکار درونیشدهی فرهنگ، خود را به رنج میسپارند و آن را فضیلت میپندارند.
……………………………….
نویسنده: رسول پارسی عبدی، پژوهشگر و اصلاحگر دینی
برگرفته شده از صفحه فیسبوک رسول پارسی عبدی
