خبرگزاری پورانا

نگاهی به رابطه تاجیکان و هزاره‌ها در خلال یک نزاع رسانه‌ای

در این روزها میان برخی از نخبگان تاجیک و هزاره نزاع و جدال لفظی شدیدی شکل گرفته است. اتفاقاً این بار نزاع بین دو گروه از تاجیک‌ها و هزاره‌ها شکل گرفته که تا همین اواخر هر دو بر وحدت تاجیک و هزاره تاکید می‌کردند. هر دو جریان خود را در میان تاجیکان وهزاره‌ها بیش از سایرین مدافع راستین و آتشین قوم خود می‌دانند و صحبت شان این است که عدالت‌خواهی وجه مشترک شان است. این دو گروه کی‌ها هستند؟

گروه اولی، در میان تاجیکان فدرال‌خواهان و طرفداران عبدالطیف پدرام عضو پیشین پارلمان و رییس حزب کنگره ملی هستند. وجه ممیزه این گروه با سایر تاجیک‌ها تاکید بر فدرال‌خواهی است. فدرال‌خواهی‌ای که میکانیزمی برای عدالت‌ تعریف می‌شود. فدرال خواهان تاجیک معتقدند که اگر نظام فدرالی در افغانستان/خراسان مستقر شود، عدالت برای همه تامین می‌شود. آنان هم‌چنان نظام فدرالی را حلال مشکلات کشور دانسته و بستر توسعه و ثبات سیاسی می‌دانند.

گروه دومی، در میان هزاره‌ها اما افراد و حلقات طرفدار مرحوم عبدالعلی مزاری هستند و بیش از سایر هزاره‌ها سنگ دفاع از مزاری را به سینه می‌کوبند. از عزیز رویش و هادی میران به عنوان دو چهره شناخته شده این گروه می‌توان نام برد. آنان می‌گویند که هرچه در باره مسایل قومی می‌نویسند برای برپایی عدالت و در ضمن حق‌خواهی به هزاره‌ها است.

پیش از پرداختن به رابطه تاجیکان و هزاره‌ها، یادآوری چند نکته در باره دو گروه یاد شده لازمی است:

نکته اولی؛

یادآوری این نکته ضروری است که هر دو گروه یاد شده تمام تاجیکان و تمام هزاره‌ها نیستند. هر دو گروه در میان تاجیکان و هزاره‌ها طرفداران و مخالفان خود را دارند. برای همین است که باید تاکید شود که از تعمیم دادن دیدگاه‌های این دو گروه به کل تاجیکان و کل هزاره‌ها باید اجتناب صورت گیرد. به بیان دیگر، وقتی از عدالت‌خواهی تاجیکی صحبت می‌شود، نباید چنین تصور شود که منظور همان فدرال‌خواهی و دیدگاه‌های فدرال‌خواهان است. به همین ترتیب نباید تصور کرد که عدالت‌خواهی هزاره‌گی همه‌اش آنچیزی است که طرفداران مرحوم مزاری مطرح می‌کنند و با نگاه تاریخی به تعریف عدالت می‌پردازند. واقعیت امر این است که تا کنون نه در میان تاجیکان و نه در میان هزاره‌ها تعریف دقیق و همه‌جانبه مبتنی بر منافع این دو قوم از عدالت ارایه  نشده است.

نکته دوم؛

چنان‌که دربالا اشاره شد، عامل نزدیکی این دو گروه،«عدالت‌خواهی» است. هر دو گروه به‌گونه پرشوری از عدالت سخن می‌گویند. برگشت طالبان به قدرت، بستر گفتمانی جدیدی را در میان اقوام غیرپشتون رقم زد که محور آن را عدالت‌خواهی تشکیل می‌دهد. همین بستر باعث نزدیکی دو گروه یاد شده گردید. تشکیل مجمع ملی فدرال‌خواهان که به تدوین قانون اساسی فدرال انجامید، برآیند کار مشترک همین دو گروه بوده است. به نظر می‌رسد که تدوین همین قانون نقطه پایان همکاری این دو گروه و آغاز رنجش‌ها و بگومگوهای اختلافی بوده باشد. هرچند که در تدوین قانون اساسی جمهوری فدرال افراد و گروه‌های دیگری بیرون از دو گروه یاد شده تاجیکی و هزاره‌گی دخالت داشته‌اند اما اشاره به این رویداد به عنوان نقطه عطف در روابط این دو گروه از این جهت بوده تا از نظر سیر تاریخی ریشه‌های اتحاد و اختلاف این گروه‌ها مشخص شود.

نکته سوم؛

اکنون می‌توان دریافت که دو گروه یاد شده تاجیکی و هزارگی تعریف واحدی از مفهوم عدالت نداشته‌اند و به همین سبب است که وقتی این دو جریان مافی‌الضمیر خود را در سندی(قانون اساسی فدرال)مدون کردند، اختلاف‌ها تبارز پیدا کرد و وحدت پیشین متزلزل شد. بسیاری از نخبگان تاجیک، عبدالطیف پدرام و مشارکت کنندگان در طرح تدوین قانون اساسی فدرال را به سختی انتقاد کردند. محور انتقادها این بوده که آقای پدرام و طرفدارانش منافع تاجیک‌ها را فدای عدالت‌خواهی برای هزاره‌ها کرده‌اند. گروه متحد هزارگی اما فدرالیزم را مصادره به مطلوب خود می‌کند. آنان صحبت از هزارستان به عنوان یک ایالت فدرال دارند، درحالی پدرام از جمهوری فدرال خراسان می‌گفت. طوری که قانون اساسی فدرال نشان داد، پدرام خراسان‌خواهی خود را نیز در متن قانون اساسی کنار گذاشت. آنهم به این دلیل که شماری از هزاره‌ها و ازبیک‌ها، خراسان‌خواهی را داعیه قومی-تاجیکی می‌دانند. در نگاه عدالت‌خواهانه پدرام، عدالت برای همه بدون در نظرداشت مسایل قومی تعریف شده اما در نگاه گروه متحد هزارگی، عدالت یعنی تشکیل یک منطقه خود مختار هزارگی.

نکته چهارم؛

یک دیدگاه این است که در روند بده-بستان انجام شده برای عدالت‌خواهی میان دو گروه یاد شده، عدالت رعایت نشده است. این نکته از نکته سومی سر بیرون می‌کند. به صورت طبیعی وقتی دو گروه برای هدف خاصی متحد می‌شوند، ناگذیرند که بده-بستانی انجام دهند. باید طرفین یک مقدار انعطاف و نرمش نشان دهند و موضوعات اختلافی را کنار بگذارند و نقاط مشترکی برای کار پیدا کنند. اما این بده-بستان باید عادلانه باشد. یعنی هر دو طرف به یک اندازه از چیزهایی بگذرند. اگر یک طرف زیاد انعطاف نشان دهد و طرف دیگر در مواضع قبلی خود پافشاری کند، خود یک جریان عدالت‌خواهی با بی‌عدالتی آلوده می‌شود.

در باره دو گروه یاد شده، یک تحلیل این است که عبدالطیف پدرام و فدرال‌خواهان تاجیک او بیش از حد و به شکل نابرابر انعطاف نشان داده و اما گروه متحد هزارگی از مواضع خود عقب ننشسته و بلکه تاکید بر مواضع قبلی خود را عین عدالت‌خواهی معرفی کرده است. به عنوان نمونه، لطیف پدرام در سه مورد مهم انعطاف نشان داده تا اعتماد گروه متحد هزارگی را جلب کند. یکی، انتقاد سخت و البته همسو با طرفداران مرحوم مزاری از جریان اخوانی تاجیک؛ دوم، ایستادگی سرسختانه در برابر تاجیکانی که از فدرالیزم انتقاد؛ و سوم، کنار گذاشتن داعیه خراسان‌خواهی در متن قانون اساسی فدرال. در همین راستا، آقای پدرام حتا از نقد صریح شخصیت‌هایی همچون برهان‌الدین ربانی رییس جمهوری فقید و احمد شاه مسعود فرمانده کل جنبش مقاومت اجتناب نکرده است. این دو چهره سیاسی در میان بخش زیادی از تاجیکان از جایگاه بالایی برخوردارند و انتقاد از آنان مایه رنجش و ناراحتی است. پدرام اما این بها را پرداخته و خود را در معرض سخت‌ترین انتقادها قرار داده است.

البته باید گفت که جریان اخوانی تاجیک و دو شخصیت یاد شده غیرقابل نقد نیستند اما نقد لطیف پدرام برآنان از آن جهت مایه ناراحتی تاجیکان شده که در یک روند بده-بستان با جریان‌های خاص هزارگی صورت گرفته است. جریان‌هایی که خود شان حاضر نیستند از اخوانیزم هزارگی و شخص مرحوم مزاری انتقاد کنند. پدرام و نزدیکانش همچنان در برابر تاجیکانی که نظام فدرال را نقد کرده و آن را به نفع  هزاره‌ها و ازبیک‌ها خوانده‌اند، به سختی ایستادگی کرده و نقدهای تندی را به جان خریده است. اما گروه متحد هزارگی، مرحوم مزاری را نماد عدالت‌خواهی و بلکه بانی آن قلمداد کرده و تاکید خاصی بر این موضوع دارد که هر حرکت عدالت‌خواهانه باید به نام مرحوم مزاری ثبت شود. این نشان می‌دهد که انعطاف دو گروه از مواضع قبلی یکسان نیست. گروه هزارگی عدالت‌خواه که خود را شریک عدالت‌خواهی با پدرام می‌داند، چهره‌های سیاسی-نظامی دوران جنگ و نزاع دهه هفتاد را که رنگ و بوی قومی پیدا کرده بود، قهرمان می‌داند و اما از پدرام انتظار دارند که چهره‌های سیاسی-نظامی تاجیک دخیل در آن جنگ‌ها را محکوم کرده و ضد عدالت‌خواهی و شرور و تبه‌کار معرفی کند. انتظاری که پدرام در مسیر عدالت‌خواهی تا حدودی به آن پاسخ مثبت داده است.

به بیان دیگر، در مسیر  همکاری و مشارکتی که میان دو گروه یاد شده عدالت‌خواه تاجیک و هزاره شکل گرفته، جریان هزارگی تلاش کرده که با حفظ روایت و داعیه پیشین خود در باره عدالت، اتحاد درون قومی را نیز استحکام بخشد و یا دستکم از تفرق در میان هزاره‌ها جلوگیری کند. اما پدرام پروای اتحاد درون قومی را نداشته و بی‌باکانه ملاحظات نخبگان منتقد تاجیک را نادیده گرفته است. این امر باعث تجرید بیشتر آقای پدرام در میان تاجیکان شده است. امروزه با ملاحظه دعوایی که میان طرفداران آقای پدرام و گروه متحد هزارگی شکل گرفته، منتقدان تاجیک به آقای پدرام می‌گویند، این همان چیزی است که ما قبلا در موردش هشدار می‌دادیم.

اما رابطه تاجیکان و هزاره‌ها

به دور از اظهار نظرهای گروه‌های خاص در میان اقوام تاجیک و هزاره، واقعیت این است که این دو قوم اشتراکات زیاد دارند. سه نقطه مشترک میان دو قوم که خیلی هم حیاتی و راهبردی است، زبان، زمین و تاریخ مشترک است. اگر یک دیدگاه راهبردی آینده‌نگرانه مطمع نظر باشد، می‌توان با برجسته کردن نقاط مشترک، اتحاد استراتیژیکی میان تاجیک وهزاره بوجود آورد. این سه موضوع بسیار مهم‌اند و بلکه شرایط ضروری برای اتحاد راهبردی میان دو قوم هم به شمار می‌روند. اما تجربه دستکم پنجاه سال اخیر نشان می‌دهد که تلاش برای اتحاد تاجیکان و هزاره‌ها با مشکلات و موانعی همراه بوده است. کسانی که امروز هم در راستای این اتحاد تلاش می‌کنند، کار همآهنگ فکری وعملی سامانمندی در جهت رفع موانع نکرده‌اند. واضح است که با گفتن اتحاد اتحاد، اتحاد به میان نمی‌آید. با توصیه‌های اخلاقی و ارجاع رمانتیک‌سازی مسایل نمی‌توان اتحاد میان دو قوم به وجود آورد.

در حال حاضر، هم در میان تاجیکان کسانی هستند که مخالف اتحاد با هزاره‌ها هستند و هم در میان هزاره‌ها کسانی هستند که مخالف اتحاد با تاجیکان هستند. دلایل و انگیزه‌های مخالفان باید شناسایی شود. اگر این دلایل قوی و مستند هستند باید صادقانه در رفع آن تلاش شود. اگر دلایل قوی و مستند نیستند باید دلایل و روایت رقیب آن تقویت شود.

میان تاجیکان یک گذشته بسیار تاریک و خونین وجود ندارد که نتوان از آن عبور کرد. البته گروه‌هایی که مخالف اتحاد هستند، طبیعتاً یک گذشته تاریک و خونین را ترسیم می‌کنند و عبور از آن را ناممکن عنوان می‌کنند. یکی از مواردی  که زیاد به آن اشاره می‌شود، جنگ صورت گرفته در افشار است. جنگی که میان حزب وحدت اسلامی به رهبری عبدالعلی مزاری و حزب جمعیت اسلامی که رهبری دولت اسلامی وقت را به عهده داشت، صورت گرفت.

آنچه در باره واقعه افشار مسلم است این است که اگر قرار به بررسی همه‌جانبه جنگ باشد، نیاز به تشکیل یک دادگاه بی‌طرف است که به صورت علمی و روشمند آن جنگ را رمزگشایی کند و ملامت و سلامت را مشخص کند. اکنون زمینه چنین کاری مساعد نیست. تازه اگر چنین امکانی هم فراهم باشد، ملامت و سلامت بودن طرفین کمکی به وضع امروزی هزاره‌ها و تاجیک‌ها نمی‌کند. یک نگاه آینده‌نگرانه معطوف به اتحاد تاجیک و هزاره می‌تواند از آن جنگ عبور کند. دلیل عمده‌ای که می‌توان برای عبور از جنگ افشار اقامه کرد، این است که در آن جنگ هیچ یک از طرفین جنگ نماینده انتخابی تاجیک و هزاره نبودند. احزاب درگیر در آن جنگ از اقوام نمایندگی نمی‌کردند. در آن زمان منافع حزبی و گروهی مطمح نظر طرفین بود. گروهی که قدرت را بدست داشت، خود را مکلف به دفاع از دولت و حفظ قدرت می‌دانست و گروه‌هایی که علیه دولت می‌جنگیدند، نیز در صدد بدست آوردن قدرت بودند. چنین نیست که کشوری به نام تاجیکستان و کشور دیگری به نام هزارستان در یک جنگ تاریخی بر سر منافع جمعی و ملی خود جنگیده باشند که بتوان براین اساس آن جنگ را جنگ میان دو قوم تعبیر و تفسیر کرد. امروزه در میان تاجیکان انتقادهای تندی از جریان جهادی و اخوانی مطرح می‌شود. جریان اخوانی تاجیک نیز حرفش این است که ما نه در گذشته و در نه در حال، براساس اندیشه قومی سیاست و جنگ نمی‌کردیم/نمی‌کنیم. اخوانی‌های تاجیک همواره فاصله خود را از جریان‌های سیاسی تاجیک که قومی‌اندیش هستند، حفظ کرده‌اند. لطیف پدرام در همین راستا، بر جریان اخوانی تاجیک می‌تازد و آن را بابت فقدان یک دید راهبردی قومی سرزنش می‌کند. در این راستا، بسیاری از نخبگان تاجیک با پدرام هم‌نوا هستند و انتقادش را درست می‌دانند.

شاید تفاوت این باشد که حزب وحدت به رهبری مرحوم عبدالعلی مزاری در زمان جنگ با دولت، بیشتر به مسایل قومی تاکید داشت. در واقع آقای مزاری جنگ با دولت را تعبیر و تفسیر قومی می‌کرد. این امر شاید یکی ازدلایلی باشد که امروزه هزاره‌ها بیشتر به تعبیر و تفسیر قومی واقعه افشار پا می‌فشارند.

با این حال، یکی از میکانیزم‌های اتحاد تاجیک وهزاره و بلکه اتحاد بزرگ اقوام این است که هر قوم در درون خودش به اتحاد برسد. نخبگان هر قوم باید نهادهای نمایندگی قومی ایجاد کنند. در این نهاد باید افراد سالم، دارای تعهد به منافع قوم به تدوین راهبردها و تشخیص منافع ومصالح قوم بپردازند. سپس نهادهای نمایندگی به نمایندگی از اقوام به گفت‎‌وگو در باره تامین منافع جمعی همه اقوام بپردازند. اتحاد میان اقوام باید از دهلیز اتحاد درون اقوام عبور کند. مادامی که تاجیک‌ها بین خود شان اختلاف داشته باشند، نمی‌توانند با هزاره‌ها به اتحاد برسند. همین گونه هزاره‌ها. در بسا موارد دیده شد که بخشی از جامعه تاجیک به دلیل مخالفتی که با فلان چهره سیاسی تاجیک داشته، از هر طرح و برنامه ارایه شده از سوی همان چهره انتقاد کرده است. یکی از طرح‌ها همین موضوع اتحاد با هزاره‌ها است. مثلاً مخالفان پدرام، با طرح پدرام برای اتحاد با هزاره‌ها هم مخالفت می‌کنند. به بیان دیگر، مخالفت درون قومی به اختلاف میان اقوام منجر می‌شود.

شاید حتا سخن گفتن از اتحاد خیلی ایده‌آلیستی باشد. چه بسا که اکثراً از مفهوم اتحاد چنین برداشت می‌شود که اتحاد دو قوم علیه قوم سومی صورت می‌گیرد. با در نظرداشت این نکته، می‌توان مفهوم اتحاد را به آشتی و همگرایی تغییر داد. دستکم تلاش شود تا از تنش و نزاع و جدال‌های بیهوده میان تاجیک وهزاره جلوگیری شود. چنانکه اشاره شد، نقاط مشترک مهمی وجود دارد که می‌توان مصالح صلح و همگرایی و حتا اتحاد را بر شالوده آن بنا کرد. زبان امروزه اهمیت بسیار زیاد در همگرایی اقوام و ملل دارد. زمین مشترک و سرزمین مشترک نیز حایز اهمیت فراوان است. وقتی شما زمین مشترک دارید به این معناست که نمیتوانید با هم بجنگید. چون طبیعت شما را کنار هم قرار داده است. در بحث تاریخی نیز می‌توان از رویکرد اغماض کار گرفت. میان تاجیک و هزاره کدام خصومت دیرینه تاریخی وجود ندارد. به تکرار باید گفت که در باره قضیه افشار می‌توان از اغماض کار گرفت. به این صورت که برای ترسیم یک آینده مشترک برای دو قوم، در باره افشار می‌توان حرف نزد. این نباید به معنای اغماض از عدالت تلقی شود. این می‌تواند به معنای اغماض از دشمنی و کدورت تلقی شود.

آنچه شاید بیش از همه ضرورت همسویی میان تاجیک و هزاره را برجسته می‌کند، این است که یک برنامه قومی منظم برای حذف تاجیک وهزاره از جغرافیا و حذف هویتی آنان وجود دارد. این برنامه آینده هر دو قوم را به مخاطره مواجه می‌کند. یک انسان و یک جماعت بشری عاقل که صاحب بصیرت باشد، بخاطر دیروز، امروز وفردای خود را قربانی نمی‌کند. تاجیکان و هزاره‌ها اگر همچنان در گذشته بمانند، آینده خود را در افغانستان از دست می‌دهند.

نویسنده: نورالله ولی‌زاده

خروج از نسخه موبایل